#نقطه_سر_خط_پارت_122
فکش منقبض می شه و روی لبهای ایزدی لبخند محوی میشینه
سرم نبض داره و توانِ نشستن ندارم. گرمای آتیش خلسه ی خوبی رو برام به وجود آورده و دوست دارم فقط بخوابم.
همین که از جا بلند می شم، سرگیجه می گیرم و سعی می کنم با بازو بسته کردنِ چشمام کمی حالم جا بیاد . صدایِ یکی از بچه ها از پشت به گوش می رسه: آقای ایزدی یه مجروح رو تازه پیدا کردیم، حالش وخیمه، میشه بیایین، دکترِ ما دست تنهاست.
پتو رو دورم بیشتر می پیچم ایزدی با اومدمی جمع چهارنفرمونو ترک می کنه... و من به این فکر می کنم، چرا از دکتر پارسا کمک نخواست؟! مگه نه اینکه ایشون دکترن و ایزدی پرستار؟!
پارسا: چرا وایسادی، بشین؟
حالتِ تهوع دارم و همه دنیا می چرخه ...به زحمت می گم: می رم کمی استراحت کنم.
صدای نگرانِ پارسا و می شنوم که منو صدا می زنه و بعد از اون چیزی رو نمی فهمم.
صدایِ زمزمه های اطرافم، کمی هوشیارم می کنه. با احساس نوری که از پشتِ پلک حسش می کنم، پلکم می لرزه، نه حالِ چشم باز کردن دارم و نه حوصله اشو، سنگینی پتو قابل حسه، گرمم و دیگه از سرمایِ استخون سوز خبری نیست و این گرمی، بهترین نعمتیه که تو این ساعات می تونم داشته باشم. و دردی که پشتِ دستم خبر از وجودِ آنژوکدِ سرم رو میده.
صدای دستوری مردی رادارای شنواییمو به کار میندازه: چشاتو به هم زدی، بازش کن، زود!! بیاین مُردَمون زنده شد!
توی ذهنم صدا رو آنالیز می کنم و فقط به یک نفر می رسم. رضایی!! آخ که این رضایی چقد حرص درآورِ
با صدای مردونه ی ایزدی که منو به نام می خونه، چشم باز می کنم و چهره ی نگرانِ ایزدی، اولین کسیه که می بینم. دومین فرد، رضایی با اون صورتِ گردشه که تو کادرم قرار می گیره. بدونِ ریش و سبیل، حتی اون تیکه ی بند انگشتی رو هم زده بود.
اخم می کنم و به تلافیِ جمله ی امری و بی ادبانه اش به زحمت لب می زنم: چرا اون تیکه رو کَندی؟
متعابقبش چند سرفه ی خشک می زنم.
ابروهاش تو هم گره می خوره، و رضایی با تعجب می پرسه: چه تیکه ای؟
اگه پایِ اذیت کردنِ رضایی وسط نبود محال ممکن بود با این گلوی خشک و خارشش حرفی بزنم. با بدجنسیِ هر چه تمام تر گفتم: ریش بزیشو می گم.
و پشتِ سر هم و مسلسل وار سرفه می زنم.
romangram.com | @romangram_com