#نقطه_سر_خط_پارت_121

عصبی دستمو به پتو چفت می کنم. می خوام از عصبانیت بهش بتوپم، اما یادم میاد تو این موقعیت با مسخره کردن بیشتر اذیت می شه.

خندان و بدجنس با تک سرفه ای می گم: قیافه ی نو مبارک.

با پوفی ، در حالیکه پشتش به ماست صدای حرصیش بلند می شه: کی گفته این پاشه بیاد اینجا؟!

این؟! باز گفت این؟! هنوز ادب نشده؟!

-این خودتی بچه ریشو. البته الان دیگه ریشاتو کَندن، باید دنبال یه اسم جدید باشم واست.

با عصبانیت به سمتم خیز برمیداره و تا می خواد چیزی بگه، ایزدی پادرمیونی می کنه.

صدای بمِ پارسا رو زیرِ گوشم میشنوم: خیلی پر به پرش نذار، دیوونه بشه کسی جلودارش نیستا.

نگاه متعجبم تو چشماش گیر میفته، خدایا این چشما چرا مغناطیس دارن؟!

برای لحظه ای سخت پلک می زنمو می گم: این همینجوریشم دیوونه است.

و در دلم، اعتراف می کنم دکتر پارسا خیلی جذابه. خیلی بیشتر از خیلی...

می خنده و درحالیکه ازم فاصله می گیره میگه: امداد امشب دست بچه های ارتشه، می خواییم کمی آروم باشیم. مراقب آرامش گروه باش

بیشتر از اینکه از جمله ی امریش عصبی بشم، از خودم عصبیم که اینقدر وقیح شدم و چهره ی مردِ زن داری رو آنالیز می کنم. منی که خودم دردِ این وقاحت رو با همه ی قلبم حس کردم...

با قدمی کنار آتیش جا میگیرم زیر چشمی چهره ی رضایی رو می پام. صورتِ گردش با چونه ای که چال داره و ریشی بند انگشتی، بامزه و دوست داشتنی شده. البته اگه از اخلاقش فاکتور می گرفتم.

دوست دارم سربه سرش بذارم، اما می دونم که زیادی عصبیه و احتمالِ هر اتفاقی وجود داره، آروم می پرسم: مهندس سمایی کجان؟

ایزدی می خنده و رضایی چیزی زیرِ لب می گه و پارسا با لبخند دستشو برای گرم کردن بالای آتیش می گیره: رفته کلنگ توالتو بزنه.

می خندم... از جمله ی بامزه اش و شرطی که با پارتی بازی بردم. نگامو به رضایی می دوزم: فکر نمی کردم تن به شرطم بدین


romangram.com | @romangram_com