#نقطه_سر_خط_پارت_120

با تک خنده ی آروم و مردونه ای می گه: ولی مهندس رضایی و سمایی که از الان سایه اتو با تیر می زنن.

یادِ شرطی که به واسطه ی محبت های علی بردم، منو هم به خنده میندازه می گم: الان کجان؟

خنده اش شدت می گیره و میگه: مهندس رضایی که زیرِ دستِ ایزدیه. در حالِ شیوِ shave (اصلاح کردن)

بی توجه به همه ی ضعفی که دارم با خنده از جا بلند می شم و با بدجنسی می گم: این صحنه دیدن داره

در حالیکه از بلند میشه می گه: حالا خوبه حوصله نداشتی

می خندم و ازش فاصله می گیرم: الان برگشت سر جاش

-- خیلی خوبه، بریم؟

با هیجان اعلام موافقت می کنم و پتو پیچ از چادر خارج می شم.

...

جایی به دور از مردم روستا، آتیش روشن کردن و پشت به ما مشغول کل کل باهمن

رضایی: به جونِ خودم، یک حالی من از این زارع بگیرم. از توی رفیق فروشم می گیرم رسول، فکر کردی!

ایزدی با خنده پشت گردنی حواله رضایی می کنه و می گه: یه دیقه خفه خون بگیر ، باز صورتت زخمی می شه منو خفت می کنی. جونِ اشکان یه قیافه پیرزن کُش برات ساختم بیا ببین

رضایی: جونِ خودِ رفیق فروشت، اگه پسر خاله ام نبودی، باور کن می زدم فکتو میاوردم پایین. و به ادای ایزدی ادامه می ده: من شاهدم... تو شاهدی؟! تو رفیق فروشی کصافط ... آآآی رسولِ بی ... زدی داغونم کردی، اصلا بده خودم، خودم اینا رو می زنم

ایزدی دستشو عقب می کشه و با خنده می گه: غلط کردی. بدم دستت اون تیکه ی بند انگشتیِ امر شده رو بزنی؟ نه آمو، اصل قضیه همون بند انگشتیه است. تموم شد، حالا برو یه دعا به جونِ من کن و صدتا به جون خانوم زارع، صورتت تازه داره نفس می کشه

رضایی با عصبانیت از رو صندلیش بلند میشه و میگه: دعا رو خوب اومدی، خودمم با دستای خودم...

با دیدنِ قیافه ی خندانم سکوت می کنه و با اخم روشو می گیره و زمزمه وار جوری که بشنوم می گه: بر خرمگس معرکه لعنت


romangram.com | @romangram_com