#نقطه_سر_خط_پارت_119
و زیر لب زمزمه کردم: چقد سرده!
حالِ سرِ پا موندن رو ندارم و بی توجه به صدای قدمهاش که داشت نزدیک می شد، روی زمین نشستم و پتو رو بیشتر به خودم پیچیدیم. توقفش رو جلوی پاهام حس کردم و مکثِ چند ثانیه ایش... و بعد نشستنش روی پا، درست مقابلم
--حالت خوبه؟
هیچ نوری نبود، فقط سایه ی سیاه بود و صدا و بوی ضعیفی از یک عطر مردونه... از این همه نزدیکیش حسِ بدی دارم. و اگه کمی با خودم روراست باشم، باید بگم فقط حس خوبی ندارم!
سرفه ی خشکی می زنم و میگم: سردمه
گرمی و سنگینی دستشو که روی پیشونیم حس می کنم، بی اختیار سرمو عقب می کشم.
دستشو برداشت و آروم گفت: تب داری
سنگینی جای دستش روی پیشونیم هنوز قابل حسه، بی حال جواب می دم: می دونم
درد تو همه ی تنم نشسته و حوصله جواب و سوال شدن ندارم، بدتر از اینها، این همه نزدیکی، تنها، توی چادرِ تاریک، معذبم می کرد.
--می دونیو اینجا نشستی؟ پاشو
بی حوصله بودم و مثل همه ی وقتایی که مریض میشم و بدقلق، لب زدم: حوصله ندارم.
پوفی می کنه و حجمِ هوا به سمتم خیز برمیداره. در دل غر می زنم: عجب آدمِ خیره ایه.
صدایِ بمش فاصله ی چند سانیتمونو پر می کنه: مریضی، فقط حوصله رو ازت گرفته، و با تک خنده ای ادامه می ده: کاش زبونتو هم می گرفت.
دلگیر می شم از حرفش. شاید اگه مریض نبودم، یا خسته نبودم، جوابشو تند و تیز می دادم: انگار خیلی دوست داشتین اینجا نبودم.
-- برای من فرقی نداره
تو دلم اداشو در میارم: برا من فرقی نداره! جوری به خودش میگیره که انگار دارم التماسش می کنم، تو رو خدا از بودنم ناراحت نباش!!
romangram.com | @romangram_com