#نقطه_سر_خط_پارت_118

یعنی واقعا خوش بحالش؟ راحیل هم وقتی فهمیده بود امیر رو دوست دارم، گفت خوش بحالت مریم. امیر مرد فوق العادیه

من هم می دونستم فوق العاده است. خیلی فوق العاده، فقط من، برای این مرد فوق العاده کم بودم... من یه روستا زاده بودم که فقط بلد بود یه مدل لباس بپوشه، بدونِ هیچ تیپ و آرایشی، به دور از هر نوع مد ... این خوب بود یا بد؟! حتما بد بوده که امیر ....

سردی اشک روی گونه ام رو لمس می کنم و حس می کنم که من چقدر، دلم به حالِ سادگیم می سوزه. به حالِ تنهاییِ دلم ...

پلکامو به روی چشمای پرآبم می بندم وقطراتِ درشتِ اشک ازشون سرازیر می شن.

امیر گفته بود من انتخابِ خودم رو کردم، گفته بود تو انتخابِ منی، گفته بود من مردِ رفتن نیستم....

هه ... مرد!

دیدی آخر دمِ مردانه به جز لاف نبود

بِکِش از مردم نامرد، که حقت اینست...

و در دلم زمزمه می کنم، پشت سرِ هم و تسبیح وار: نامرد بودی، نامرد بودی ... که اگه نامرد نبودی، دلخوش به موندنم نمی کردی، که اگه نامرد نبودی، که اگه نامرد نبودی وقتی متوجه شدی به درد هم نمی خوریم مردو مردونه می گفتی. که اگه نامرد نبودی، تا قبل از اینکه از احساست مطمئن نشدی، الکی حرف از ازدواج و تعهد دونفره نمی زدی.

دستمو روی لبم می ذارم و آروم زمزمه می کنم: خدا نکنه که علی مثلِ امیر باشه!!

...

بی حال و با لرزی شدید، گوشه ی چادر امداد رو کنار می زنم و وارد می شم. اونقدر تاریکه که جز سیاهی چیزی نمی بینم. اسلایدِ موبایلمو می کشم تا به واسطه ی نورش بتونم پتویی پیدا کنم. آلارمِ Low batteryبه همراه خاموش شدنِ همزمانش آه رو از نهادم بلند می کنه. کورمال کورمال به گوشه ی چادر که پتوها روی هم انباشته شدن می خزم و همینکه می خوام پتوییو بردارم صدای آشنای دکتر پارسا، سرجا میخکوبم می کنه

--برگشتین؟

به سمتِ صدا می چرخم. سایه ی سیاهی رو تو قسمتِ وروودی چادر می بینم. با بله ی آرومی پتو رو برمی دارم.

--چرا نیومدی اطلاع بدی؟

پتو رو دور خودم پیچیدمو گفتم: تازه برگشتیم.


romangram.com | @romangram_com