#نقطه_سر_خط_پارت_117

با نیشخندی، دستامو تو جیب کاورم بردم و با لبخندی پر از ذوق نگامو از چهره ی کبودِ رضایی گرفتم و بی توجه به خنده های سمایی به چهره های سرخ شده از خنده ی ایزدی و دکتر پارسا دادم.

جا خورده از حضورِ نابهنگامِ دکتر پارسا، برای لحظه ای خنده از لبهام محو شد. کی اومد که اصلا متوجه نشدم؟! اگه توبیخمون کنه!؟ جلوی چشماش شرط بستم!

با نفس عمیقی سعی کردم افکارمو پس بزنم، حتی اگه توبیخ بشم به گرفته شدنِ حالِ رضایی و سمایی می ارزید.

قدمی به سمتش برداشتم پر از متانتِ ساختگی لب زدم: آقای دکتر با اجازتون، با بچه های ارتش قراره بریم واسه تعمیرِ لوله ی آب.

سیاهِ پاچه گیرش اول رنگ تعجب و بعد خنده رو به خود گرفت، به سختی نگامو از نگاش کندم و رو به سمایی و رضایی که گیج و مات به من خیره شده بودن ادامه دادم: ممکنه دیر بیام، نقشه های اصولی ساختِ سرویس بهداشتیِ صحرایی رو دادم دستِ بچه های عمرانِ ارتش. اگه وقتتون آزاد شد، ممنون می شم برای نظارت یه سر به بچه های عمران بزنین.

و با، با اجازه ای ازش فاصله گرفتم و برای لحظه ای نیشخند زنان به سمتِ سمایی و رضایی برگشتم و رو به رضایی با خباثت هر چه تمام تر دستی به چونه ام کشیدم و گفتم: راستی آقای مهندس، این سری که رفتین ورزقان، با خودتون کلنگ هم بیارین

و در نهایت خداحافظیِ آرومی دادم و با عقب گردی چهره های برزخی رضایی و سمایی رو پشت سر گذاشتم. از چادر که بیرون اومدم صدای انفجار خنده های پارسا و ایزدی، بلند شد. و خودم اونقدر از این کارم کیفور بودم که دستامو از هم فاصله دادم و باخنده ی آرومی نفس عمیقی کشیدم. این اولین بار بود که بعد این همه اتفاق تلخ، از تهِ دلم خوشحال بودم.

--تموم شد خانوم مهندس، برگردیم؟

با صدای علی نگامو از هلالِ سفید باریک ماه تو دلِ سیاهیِ شب می گیرمو می پرسم: بچه ها فلکه رو باز کردن؟

با همین چند کلمه، گلوم به خارشِ بدی میفته و سرفه می زنم. و با هر سرفه حس می کنم جون تو تنم در حالِ لرزشه. آنفلو انزا رو این وسط کم داشتم!

حتما از عوارضِ خوابیدن تو چادر بچه های بیمارِ.

-- آره

سری تکون می دم و تشکری زیر لب زمزمه می کنم. دستمو بغلم می زنم تا شاید کمی از لرزی که توی تنم نشسته کم بشه.

--خیلی خسته به نظر می رسی؟

با لبخند به زمین خاکی خیره می شم. نمی دونست که در طول 24 ساعت گذشته فقط 20 دقیقه خوابیدیم. اون هم چه خوابی؟! صدای تکانه های دم مارهای زنگی باز هم توی ذهنم، اکو می شه. چشمام می سوزه و بی توجه به سوالش می گم: لطفا به بچه ها بگین، جمع شن. بهتره سریع تر برگردیم. اینجا خیلی امنیت نداره.

با لبخندی اطمینان بخش و تکون سر به نشونه باشه، ازم فاصله می گیره. علی بیشتر از هر کس منو یادِ قاسم میندازه. پر از تردید تو دلم زمزمه می کنم: خوش بحال راحیل.


romangram.com | @romangram_com