#نقطه_سر_خط_پارت_116

با مزه مزه کردنِ خط و نشونی که براش کشیدم، و نگاهی به قد و بالای بلند و هیکلیش، تازه می فهم که فقط حرف مفت زدم. سرخورده پوزخندی به خودم می زنم و رومو ازش می گیرم: باشه از بچه های ارتش کمک می خوام.

جوری که بشنوم به تقلید از خودم زیر لبی زمزمه کرد: باشه. برو! شرط می بندم نرسیده بهشون چخت کنن.

وای که چقد بی ادبی !!!، با عصبانیت به سمتش چرخیدم و همینکه خواستم حرفی به زبون بیارم تو ذهنم جرقه ای از شیطنت مانعِ بروزِ عصبانیتم شد.

محکم و حق به جانب پرسیدم: سرِ چی شرط می بندی؟

گنگ و مات به صورتم خیره شد و قبل از اینکه حرفی بزنه سمایی پرسید: می خوایی سرِ همکاری بچه های ارتش شرط ببندی؟ بهتره شرط نبدی ممکنه ببازی!

با پوزخندی نگامو از سمایی به رضایی دادم و زیر لب زمزمه کردم: من آدمِ باختن نیستم جناب سمایی!

رضایی پتو رو از دستش رها کرد و پر خباثت لب زد: باشه قبول، شرط می بندیم.

اگه تو باختی، همین امروز وسایلتو جمع می کنی و از منطقه می ری بیرون، به مافوقتم بگو از پس ماموریت بر نیومدی، چون این مسئولیت بیشتر از توانت بوده

در حالیکه تو دلم زمزمه می کردم یک حالی من از تو بگیرم، پر از آرامش ساختگی گفتم: قبوله. ولی اگه شما شرطو ببازین چی؟

رضایی : هر چی شما بگی.

خیلی به خودش و عدم همکاری ارتش مطمئنه!!

با بدجنسی هر چه تمامتر لبخندی زدمو گفتم: اگه زیرِ قولتون زدین؟؟

صدای ایزدی رو از پشتِ سر که می گفت: من شاهدم باعث شد برای لحظه ای به سمتش برگردم. دست به سینه و با چشمو لبی خندون. انگار که صحنه ی مفرحی رو تماشا می کنه!!

نگامو از ایزدی به سمایی دادم و گفتم: اگه شماها ببازین، مهندس سمایی، باید با کلنگ چاهِ یکی از توالتا رو به عمقِ 15 متر بکنه.

خنده ی رضایی و ایزدی همزمان بلند شد و پرتحکم رو به رضایی ادامه دادم: وشما آقای رضایی، باید ریشو سبیلتونو از ته بزنین. منتها

بند انگشتِ اشارمو بالا آوردم و گفتم: به اندازه ی همین بند انگشت، روی چونتون... چی بهش می گین؟ ریش! سبیل! هر چی هست. همین اندازه بمونه.


romangram.com | @romangram_com