#نقطه_سر_خط_پارت_115

با عصبانیت پرِ چادرو کنار می زنم و می گم: خوب کردم که گفتم

نگاه متعجب سمایی و پارسا رو روی خودم حس می کنم و بی توجه به نگاهِ رضایی ادامه می دم: تو اونقدر بچه ای که نمی دونی اینجا محلِ کل انداختن نیست.

تا رضایی می خواد حرفی بزنه، صدای بلند پارسا در جا میخکوبم می کنه

پارسا: بسه دیگه، یه بارِ دیگه همچین رفتارِ بچه گانه ای رو از یکیتون ببینم، بی برو برگرد توبیخ می شین.

و قبل از اینکه از کسی صدایی بلند شه، از چادر بیرون می ره.

این همه صلابت و بُرش از پارسای آروم کمی دور از انتظار بود! نبود؟!

رضایی : خانوم زارع، ما از دیشبِ سر پاییم، اگه اجازه بدین می خواییم کمی استراحت کنیم.

این یعنی اینکه از چادر برم بیرون!! پر تمسخر ابروهامو بالا می دم و می گم: خب استراحت کنین. به من چه؟!

نگاه کفریشو ازم می گیره و این بار سمایی به حرف میاد: برای مشکل منبع آب و چاهای توالت و حمام می تونین با بچه های ارتش هماهنگ کنین. احتمالا باهاتون همکاری می کنن.

با حرص دستمو تو جیب کاورم بردم و قبل از اینکه بخوام جواب دندون شکنی بدم، صدای پوزخندِ رضایی بلند شد: مطمئنا بهتر از ما باهاتون همکاری می کنن.

قطعا بهتر از شماها با من همکاری می کنن.

با چشمکی که حواله سمایی کرد و دمت گرمِ زیر لبی، کاملا دوهزاریم افتاد که اینها قصد مسخره کردنم رو دارن، و به خیالِ اینکه ارتش با من همکاری نمی کنه منو به سمتشون سوق می دن!! واقعا که خیلی پستین

با حرص و عصبانیت غریدم: شما دوتا پیش خودتون چی فکر کردین؟!

حینی که رضایی با ابروهای در هم رفته، به گوشه ای از چادر برای برداشتن پتو می رفت گفت: ما هیچی پیش خودمون فکر نکردیم خانوم. قبلا هم بهت گفته بودم، اگه پیشنهادِ مدیریت کنترل سلامت بحرانو بهم میسپردن، ترجیح می دادم تو خونه بشینم. یه چنتا بیکار دور هم جمع شدن به این نتیجه رسیدن، منطقه ی زلزله زده به مدیر سلامت نیاز داره!!

در حالیکه پتو رو می تکوند پر تمسخر ادامه داد: با این مدیر بازیاشون دیگه گندشو درآوردن.

مات به این پسرِ بی ادب، که وقیحانه جملاتشو به زبون میاورد خیره شدم. کافیه که جمله ی دیگه ای بگی، اونقدر می زنمت، که حساب کار دستت بیاد.


romangram.com | @romangram_com