#نقطه_سر_خط_پارت_114

-قضیه اش مفصله. دوست داشتم به عنوان کادر درمان بیام، ولی منو به عنوان کنترل گر سلامت فرستادن.

-خیلی خوبه که

-خوب وقتیه که، باهات همکاری بشه، نه اینکه تهِ همه ی ناهماهنگیاشون بهت بگن، ما هیچ وظیفه ای در قبال برنامه های شما نداریم، چون طرحتون آزمایشیه.

با حرص می نالم: یعنی مسخره تر از این نمی تونه جوابشون باشه...

برای لحظه ای به این فکر می کنم که چقدر غرغرو و عنق شدم! اصلا به علی چه ربطی داره!!

نگاهمو به هیبتِ موجود در لباسِ ارتشیش می دم و می پرسم: شما اینجا به چه عنوانی اعزام شدی؟

-راستش من به ضمانت داداشم اعزام شدم. فعلا مسئول تدارکاتم

ابروهام از زور تعجب بالا می رن و بی اختیار می پرسم: داداشتون چی؟

--ایشونم مسئولیت عمرانو به عهده دارن.

...

پا تند می کنم تا با دکتر پارسا راجب رفتنم حرف بزنم. باید هرچه زودتر کارای عقب افتاده امو انجام می دادم! با صدای رضایی که از داخلِ چادرِ بچه های امداد میاد سرجام متوقف می شم

رضایی: ببین علیرضا، ما تو زلزله بمم این موردا رو تجربه کردیم. ولی کو مریضی؟ ها؟ این خانومه زیادی داره همه چیو بزرگ می کنه، بیماری گوارشی کجا بود. دیشب به خاطر تو اجازه دادم چادرا جدا باشن. من اگه جات بودم لحظه ای نمی ذاشتم اینجا بمونه. نیم وجب قدو قواره اشِ، با زبونش هممون قورت داده، دختره ی زبون دراز

پر حرص دستمو مشت می کنم. این پسر سرو تهش کنن یه قطره ادب هم ازش نمی چکه!!

صدای آشنای دکتر پارسا با عصبانیت بلند می شه: درصد تخریب بم، مثل اینجا نبود اشکان، خودتم می دونی. بعدشم یک درصد احتمال بده حرفاش درست باشه. می دونی چی می شه؟ این همه لجبازیِ تو با خانوم زارع نمی دونم چیه، بنده خدا من ندیدم حرف الکی بزنه

- خوبه می دونی و بازم طرف این بچه ریشو رو می گیری!... موندم چرا جلوشون کوتاه میایی!

رضایی: علی هر کاری می خوای بکن، من... کار... واسه زارع نمی کنم. دختره ی پر رو برگشته می گه، با اون ریشات یعنی شیطونه می گه...


romangram.com | @romangram_com