#نقطه_سر_خط_پارت_113
تا می خوام حرفی بزنم، دستشو به نشونه ی سکوت بالا میاره و می گه: قبول دارم، بعضی کارا باید تو اولویت قرار بگیره، من با بچه ها صحبت می کنم.
با چشمای ریز شده و شمرده شمرده ادامه داد : در ضمن آرامش گروه خیلی برام مهمه. لطفا مراقب رفتارتون باشید.
از زور عصبانیت مغزم قفل کرده و تا می خوام چیزی بهش بگم با عقب گردی از چادرِ تازه برپاشده ی بچه های امداد بیرون زد.
- هه ... آرامش گروه! می گه مراقب رفتارت باش. یکی نیست بگه برو اینا رو به رضایی بگو. مرتیکه ی ضعیف کش.
با پوفی عمیق شقیقه هامو ماساژ دادم. به خوابِ زیادی نیاز دارم. به آرامش و کمی بی خبری و بیخیالی. اما نه جرات خوابیدنو دارم ونه زمان و مکان بهم اجازه ی بی خبری و بیخیالی رو می ده.
همه ی خواسته ها واحساساتِ ضد و نقیضمو که مثل، ویروس به جونم افتاده رو پس می زنم و همین که می خوام پرِ چادر رو کنار بزنم، ورودی چادر کنار می ره و نگام روی اتیکت نام آشنای علی فراست ثابت می مونه.
لحظه ای تو ذهنم، دنبالِ صاحبِ این اسم می گردم. علی فراست کی بود؟!
از خودم می پرسم و به جوابی نمی رسم. پر از کنجکاوی سرمو بالا می گیرم و چهره ی آشنای علی رو به یاد میارم. من علی رو به واسطه ی راحیل بیشتر میشناختم تا به واسطه ی فامیلِ فراست....
لبهاش به نشونه ی لبخند از هم فاصله می گیره و با صدایی که توش خوشحالی و تعجب موج می زنه می گه: اینجا چیکار می کنی؟
بی توجه به سوالش سعی می کنم کمی خوددار باشم و با لبخند می گم: سلام بر آقای پلیس. نگفته بودین ارتشی هستی؟
با خنده ای از وروودی فاصله می گیره و می گه: لباس واسه داداشمه، همراه بابا اومدم... فرمانده یگانِ بحرانِ. و با تاکید ادامه می ده: ما فقط وکیلیم
با بله ی خندانی به سمتش می چرخم و لب می زنم: صبح که بچه ها با هلیکوپتر اومدن، بینشون نبودی، کی رسیدی؟
--چند دقیقه ای میشه، جاده رو باز کردیم... از دیشبه، پشتِ راه مسدودی در حال کندو کو بودیم.
با اشاره ای به کاورم می گه: نمی دونستم، عضو هلال احمری، راحیلم تازه عضو شده
-منو راحیل با هم عضو شدیم ، منتها خیلی اتفاقی سر از اینجا در آوردم
چشماشو ریز می کنه و مشکوک می پرسه: چطور؟
romangram.com | @romangram_com