#نقطه_سر_خط_پارت_112

با صدای هلیکوپتری که از طرحش کاملا مشخص بود متعلق به ارتشه، نگام به سمتش کشیده میشه. پس بالاخره اومدن!!

....

سرم نبض گرفته و احساس می کنم هر آن چشمام از درد کور خواهند شد. گلوم خشک بود، سوزش معده کلافه ام کرده و با هر صحنه ی بی خود و باخود، یاد اون کابوسِ لعنتی آشفته ترم می کرد. در یک کلام خوب نبودم. اصلا خوب نبودم.

و اگر سمایی و رضایی کمی، فقط کمی، همکاری می کردن شاید اعصابم آروم تر می شد. باید مشکل آب هر چه زودتر حل می شد.

نگام از تیله های سیاهش به انگشتای کشیده ی دستش که تو هم قفل شده بود، کشیده شد. تا الان متوجهِ حلقه ی دستش نشده بودم!

با به من چه ای در دل، نگامو دوباره به چشماش دادم و گفتم: آقای دکتر، بالاخره شما مدیریت اینجا رو به عهده دارین. بچه ها حرف شما رو بهتر عمل می کنن.

سفیدی چشماش از بی خوابی به قرمزی می زد. دست راستشو به کمر زد و دست چپش، جوری که حلقه ی تازه کشف شده اش، به چشم بیاد، روی لبش کشید و گفت: ببینید خانوم زارع، این بچه ها، از اون دست آدمایی نیستن که نخوان کار کنن. از دیشبه همه یه لنگه پا وایسادیم می بینین که تا قبل اومدن بچه های ارتش چطور، اینجا رو اداره کردن.

گفتی چادر جدا گفتیم چشم، گفتی بشکه های آب گفتیم چشم، گفتی حمام و توالت صحرایی، سمایی با اون حجم کارش، بازم توالتای صحرایی رو درست کرد. حالا عوض 20تا 5تا... مهم این بود که یه سری از کارا راه بیفته. بذار با هم بی رودرباستی حرف بزنیم، این بچه ها هیچ مسئولیتی در قبالِ همکاری با شما ندارن، می دونی چرا؟ چون مدیریت سلامت، یه طرحِ آزمایشیه که فقط تو چنتا از مناطق زلزله زده داره اجرا می شه، از بد شانسیِ ما یا خوش شانسیِ، منطقه ی ما شامل این طرح آزمایشی شده...

اون می گفت و من حس می کردم دارم سر ریز می شم، از حس تحقیر و توهینی که به واسطه ی امیر به لب رسیده بودم. شاید اگه امروز توی اون 20 دقیقه ی کذایی، اون خوابو نمی دیدم آروم تر بودم. دستم بی اختیار مشت شد و تا خواستم حرفی بزنم، ادامه داد: دستورکاری که برای ما اومده اینه که در صورتِ صلاحدید، و امکان با شما همکاری داشته باشیم. ما همه اش 4 تاییم خانوم زارع، بیشتر از این نمی تونیم!

پر از حرص لب زدم: جوری حرف می زنین که انگار قرارِ این وسط چیزی به من برسه!

--من قصدِ جسا

بی ملاحظه از همه ی آداب و ادب هایی که داشتم وسط حرفش پریدم و گفتم: اما شما این کارو کردین. هم جسارت و هم توهین ....

تیر برق، رو لوله ی اصلیِ منبع آب افتاده، لوله ترک برداشته و نشتی داره. دقیقا این شکستگی جایی هستش که محل دفن زباله های روستاست. علی رغم اینکه هشدار دادم مردم از آب روستا به هیچ وجه استفاده نکنن، باز هم استفاده می کنن، چون به آب نیاز دارن. من هیچ تضمینی نمی دم ظرف 24 ساعت دیگه، اینجا یه اپیدمی از انواعِ بیماری گوارشی نداشته باشیم.

انتظار نداشتم بچه ها بیان لوله منبع آبو تعمیر کنن. فقط می خواستم فلکه ی اصلی رو ببندن. این توقع زیادیه؟! در ضمن خودتونم اینو خوب می دونین که ساختنِ 5تا توالت برای 1000 نفر مسخره ترین کارِ ممکنه آقای دکتر... بازم می خواید بگین که بچه هاتون آدمی نیستن که بخوان کار رو زمین بمونه!

دستمو به کمرم زدم و پر تحکم و به تقلید از خودش غریدم: من هم از دیشب یه لنگِ پا، پا به پای شما وایسادمو کار کردم، در حالیکه پرستاری تو دستور وظایف من نبود! این وسط چیزایی هست به اسم وجدان، به اسم اولویت بندی. درسته همه خسته ایم. کارنکردن از روی بی وقتی و خستگی، فرق داره با کار نکردن از رو لجبازی...

در حالیکه دستشو تو جیب شلوارش می بره سینه اشو جلو می ده و با لحنی کاملا مدیر مآبانه می گه: من خوب می دونم شما چی می گین، خوبم می دونم که بچه ها چی می گن، همه اش 24 ساعت از زلزله نگذشته، بهشون اجازه بده نفس تازه کنن...


romangram.com | @romangram_com