#نقطه_سر_خط_پارت_111
استخونِ مرد که جا میفته از جا بلند می شم و به بهونه ی سر زدن به بقیه، ازشون فاصله می گیرم.
دلگیر خیره می شم، به مردِ آشنایی که بی خیال دستشو تو جیبای شلوارش فرو کرده و با پوزخندی زجر آور از من فاصله می گیره. پردرد صداش می زنم و کمک می خوام. اما فقط صدا هستش که پر تحکم تو گوشم پخش می شه: چرا همیشه تیپت یه مدله؟ چرا هیچ وقت آرایش نمی کنی؟ چرا کفش پاشنه بلند نمی پوشی؟ تو یک روستا زاده ای و من یک کلان شهری! پدر تو سه کلاس سواد داره اونم نهضت!!
هق می زنم و با درد به پاهام خیره می شم. مارهایِ زنگیی که به دور پام پیچیده شدن، اجازه ی رفتن رو از من صلب کردن. حتی دلِ تکون خوردن از سرِ جامو هم ندارم!... چرا اصلا توجه نکرد که به کمک نیاز دارم؟!!
نگاه پر آبمو از مارها می گیرم. همه ی زمین اطرافم پر شده از مارِ زنگی. مارهایی که برق خباثت توی چشماشون موج می زنه و صدای تکون خوردن دمشون تهِ دلِ آدمو از جا می ندازه...
با وحشت هق می زنم. دوست دارم پدر و مادرمو صدا بزنم، اما یادم میاد که جوابمو نمی دن و نخواهند داد ... پر درد هق می زنم ، دوست دارم از خدا کمک بخوام، اما خجالت می کشم به آسمون نگاه کنم. خدایی که آخر از همه یادش میفتم. و جایی ته دلم آروم نجوا می کنم، خدایا می شه منو ببخشی؟!
با تکونای دستی از جا می پرم. گیج و منگ به اطرافم خیره می شم و سنگینی غمِ خوابم هنوز به همون اندازه، روی دلم قابلِ حسه. میون حرفهای پیرزنی که با نگرانی چیزی می گه فقط صلوات فرستادنشو متوجه می شم. یواش یواش، حسابِ زمان و مکانی که گمش کردم، میاد دستم. نگامو از 7:30صبح می گیرم و مدت زمانِ خوابمو حساب می کنم. همه اش 20 دقیقه!! 20 دقیقه ای که با کابوسِ آشنایِ گاهو بیگاهم، سپری شده!!
لیوان یک بار مصرف آب به سمتم گرفته می شه و متعاقبش، صدای نگران دختری که می خواد آبو بخورم. نگامو از چشمایِ آبی و صورت کک و مکی دختر می گیرم، احساسِ سنگینی و سوزشِ معده مانع از خوردن هرچیزی می شه. قرصامو از دیروزِ که نخوردم و آخرین وعده غذاییم نهاری بود که تو سلف دانشگاه صرف شده!
قدردانیمو تو نگاهم می ریزم و با تشکری از جا بلند می شم. بی توجه به حالتِ تهوع و سرگیجه ای که تو وجودم نشسته پرِ چادرو کنار می زنم. دیدنِ مردا و پسرایی که بیرون از چادر و زیرِ گلیم های کهنه و پاره توی خودشون مچاله شدن، فکرمو از خوابی که دیدم منحرف می کنه.
و چقدر این صحنه بی پرده به ابیات سعدی دهن کجی می کنن... که، بنی آدم اعضای یکدیگرند ... 1000نفر آواره و 4 تا چادر ناقابل! هزاران نفر آواره و درد کشیده، منتظر شرف یابی و دستورِ شخصِ فرماندار!
معده ام می سوزه و یکباره هجوم حجم زیادی از محتویات خالی معده رو به سمتِ دهنم حس می کنم. به سرعت پشتِ چادر می خزم و بالا میارم. باز هم همون مایع قهوه ای رنگ با این تفاوت که اینبار بیشتر به قرمزی می زنه. بوی خون، حالت تهوعمو بیشتر می کنه، باید یه فکر به حالِ این معده می کردم. باز مارهای زنگی جلو چشمام، می خزن .... دلم چنگ می خوره، زمین سردو خاکی رو چنگ می زنم.
از خودم بدم میاد که هنوز، باز هم یه گوشه از قلبم امیرو صدا می زنه، هنوزم تو وقتای سختی، یادش میفتم. هنوزم... لعنت به دلم، به خودم
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزارترین شدن، چه دل آزارترین
با بی رحمی هرچه تمام تر روی احساسم خط می کشم و از جا بلند می شم.
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
romangram.com | @romangram_com