#نقطه_سر_خط_پارت_110
--هوووم، پس بگو چرا مدیریت کنترل سلامتو به شما دادن؟
-مهندس رضایی که نظر مساعدی در موردش نداشتن! شما چطور؟
با تک خنده ی صدا داری دستشو بغل می زنه و می گه: اونو ولش کن، کلا در مورد بچه های هلال احمر نظر مساعدی نداره.
مشکوک می پرسم: منظورتون چیه؟
-قضیه اش مفصله. برمیگرده به زلزله ی بم. اونجا با بچه های هلال احمر کانتکت داشته. الانم سایه ی هلال احمریا رو با تیر می زنه.
در حالیکه توی دلم بچه ای نثارش می کنم، به زمین خاکی خیره می شم.
--بچه ی خوبیه. و با خنده ادامه می ده: اگه کاورِ هلال احمرتو در بیاری، شاید با شما هم خوب بشه.
با خنده سرمو تکون می دم و تا میخوام چیزی بگم، چهره ی رضایی که به کمک یکی از اهالی روستا، زیر بغل مرد میانسال و هیکلی رو گرفتن، تو وروودی چادر ظاهر می شه.
رضایی: فکر کنم، استخون پاش در رفته.
نگامو از چهره ی خاکیش می گیرم و با ایزدی همراه می شم. مردو روی زمین می خوابونیم، ایزدی با ترکی چیزی به مرد می گه و من همچنان مثل آدمای از مریخ اومده، چیزی از مکالماتشونو متوجه نمی شم.
این وسط تنها کسی که ترکی بلد نیست من بودم! دیده بودم، پارسا، رضایی و سمایی هم با مردم ترکی حرف می زنن.
ایزدی: خانوم زارع، بیا کمک مهندس، و رو به مردی که به کمک رضایی اومده ادامه می ده: منو این آقا هم، استخونوش جا میندازیم.
بی توجه به ابروهای گره خورده ی رضایی کنارش جامی گیرم و می شنوم که می گه: توی فسقل بچه می خوای از پس این آقا بربیایی؟
دستای مردو محکم می گیرم و با بد جنسی می گم: کتفشو محکم بگیر، که اگه دست تکون بده، تقصیر تویه که کتفشو درست نگرفتی، و با نیشخندی رو به ایزدی ادامه می دم: شما هم شاهد باشین.
ایزدی با خنده می گه: با شماره ی سه من، حواستون باشه! آماده این؟
با آره ی همزمان ما و شماره ی 3 ایزدی، فریادِ مرد به هوا بلند شد.
romangram.com | @romangram_com