#نقطه_سر_خط_پارت_109

رضایی به توجه به بحث بینمون با خونسردی می پرسه: دکتر بپرس ببین تیم ارتش کی میاد؟

با عصبانیت به سمتش برگشتم. این آدم چیزی به اسم نزاکت تو وجودش نداره! انگار نه انگار داریم راجب یه چیز دیگه حرف می زنیم!

با چشمای ریزشده و پر رویی هر چه تمام تر سرشو به علامتِ چیه تکون می ده، دستمو از حرص مشت می کنم و در حالیکه رومو ازش می گیرم می گم: خیلی بچه ای ... با اون ریشات!!

چشمای گرد شده اشو می تونستم، حتی از پشتِ سر ببینم. بی توجه به شونه های پارسا که از زورِ خنده می لرزن، و صدای معترض رضایی که می گه: صبر کن بینم، مگه ریشای من چشه؟!

ازشون فاصله می گیرم.

...

نگاهِ خستمو از ساعتِ 3 می گیرم، سِرُمِ به اتمام رسیده ی پیرزنی که با هزاران قربون صدقه، کارای پانسمان و تزریقاتشو انجام دادم رو DC (کشیدنِ سرم) می کنم و در حالیکه تو دلم غر می زنم، معلوم نیست بچه های ارتش کی می خوان بیان به ایزدی خیره می شم.پرستارِ کارکشته و یکی از پرسنل بیمارستان امامِ. می گفت، توی زلزله ی بم، با بچه ها آشنا شده و بعد از اون عضو تیم بحران شدن.

رضایی و پارسا به همراه سمایی توی محدوده ی روستا عملیاتِ جستجو رو شروع کرده بودن، ومن برای اینکه ایزدی دست تنها نباشه، کارای مربوط به کنترل سلامتو به صبح موکول کردم. طبق خواسته ی من، پیرا و بچه هایی که سالم بودن، توی چادری جداگونه نگهداری کردیم، و در عین حال خیلیا زیر چادر جا نشدن و بیرون از اون، اتراق کرده بودن.

--خیلی خسته شدی، حالا که مجروحا کم شدن، شیفتی بالا سرشون می مونیم. تو برو یکم استراحت کن

حینی که با انگشت شصت و اشاره چشمامو می مالم، لب می زنم: ممنون، ولی ممکنه بازم مجروح بیارن.

با لبخند از همون جا می پرسه: دانشجویی درسته؟

-آره.

--لیسانس؟

-نه فوق

یه تای ابروش بالا می ره و با خنده می گه: بهت نمیاد. فکر می کردم ترم بوقیِ لیسانسی... چه رشته ای

با خنده رومو ازش می گیرم و می گم: نه دیگه تا این حد!! اپید


romangram.com | @romangram_com