#نقطه_سر_خط_پارت_108

نگام از فاطمه روی مادرش چرخید، مادرش هم سرفه می زد. با نگرانی پرسیدم: شما هم آنفلوانزا دارین؟

با لبخندِ محزونی جواب داد: بله.

--مردم روستا چی؟

-والله دیروز که رفته بودم درمونگاه خیلیا اونجا بودن. مریضیه بدی تو مردم افتاده.

وای نه! آنفلوانزای فصلی، اونم توی بلا! یعنی فاجعه! یعنی بلا روی بلا!! خدایا خودت بهم رحم کن...

با گفتن خیلی خب، به کمک مادر و پدرش، زهرا رو بلند کردیم. و به سمتِ بچه ها رفتیم.

...

رضایی با عصبانیت چکش آخرو روی میخ چادر کوبید و با تغیر گفت: این سوسول بازیا رو جمع کن خانوم زارع، اینجا خونه نیست، که بخوایی مریضا و غیر مریضا رو از هم سوا کنی! ماییم و 4 تا چادر برای 1000 نفر جمعیت، می فهمی؟!

ما دردمون اینه که 1000 نفرو تو این هوا، زیر 4 تا چادر یه جوری جا بدیم! حالا تو می خوایی که تفکیک سلامتشون بکنی؟!

با حرص نگامو از رضایی به پارسا دادم و گفتم: آقای دکتر، ظرف مدت 12 ساعت ،همه ی مردم آنفلوانزا می گیرن. پیرا و بچه ها رو حداقل سوا کنیم. خودتونم می دونین که آنفلوانزا برای این دو گروه چقدر خطرناکه!

کلافه دستی میون موهاش کشید و گفت: باشه، فقط پیرا و بچه ها.

و رو به رضایی ادامه می ده: مهندس فردا 4تا چادر دیگه بیار.

با سرتقی میون حرفش پریدم و گفتم: 6تا چادر.

با پوفی به سمتم برگشت و گفت: نمی دن خانوم زارع. همون 4 تا هم اگه بدن کلامونو باید بندازیم هوا.

-ما 1000نفر جمعیت داریم آقای دکتر. اگه 6تا چادر دیگه داشته باشیم، تازه می شیم 10تا چادر، یعنی برای هر 100 نفر یک چادر . این مردم، آدمن

--منم می دونم این مردم آدمن. دست من باشه هر چادر یه خونواده می دم زیرش باشن، بحث اینه که تدارکات اونجا چادر نمی ده!


romangram.com | @romangram_com