#نقطه_سر_خط_پارت_107

دختری جوون به سمتم میاد و با ترکی، چیزی می گه. تو نگاهش وحشت موج می زنه، و اونقدر استرس داره که حواسش نیست ممکنه ترکی بلد نباشم. با لبخند، ازش می خوام که فارسی صحبت کنه .

میونِ سرفه های محکمش، با لهجه ی غلیظ می گه: خانوم خواهرم خیلی حالش بده، اومدم از کسی کمک بخوام، که انگار خدا شما رو سر راهم گذاشت.

نگاهش اونقدر التماس داره که نمی تونم، بگم برای بازدید از وضعیت اومدم و همراش می شم.

واسه اینکه سر بحثو باز کنم اسمش رو می پرسم و جوابمو فاطمه می ده.

کوچه هاش، مثل کوچه های روستامون، تنگِ، ولی آوارِ خونه ها، اونو تنگ تر کرده. خلوت نیست! همه جا صدا به گوش می رسه. لبمو تر می کنم تا سوالِ بعدی رو بپرسم که یک باره حس می کنم، زمین زیرِ پام داره می لرزه.

با ترس بازوشو چنگ می زنم. با لبخند محزونی می گه: اینا چیزی نیست خانوم. از سرِ شبه اینجا مثل گهواره داره تکون می خوره.

جملاتِ کتاب کنترل بحران توی ذهنم رژه می رن: بیشترین آسیب بعد از زمین لرزه ی مخرب، ناشی از پس لرزه ها هستن. باید سریعتر مردم رو از اینجا دور می کردیم.

با رسیدن به خونه ای که دیوارش از دو طرف فرو ریخته، اشاره می کنه تا وارد شم. زنو مردی که از سن و سالشون مشخص بود مادر دخترن، با دیدنم، به سمتم میان و باز با ترکی چیزی می گن، شاید در خواست کمک، شاید ناله از این بلای نابهنگام. شاید...

با لبخند مخزونی، رو به زن می پرسم: مشکل چیه؟

دختر بچه ای تقریبا 10 ساله، به کمر روی زمین دراز کشیده و گریه می کنه. با معاینه ی مقدماتی معلوم می شه که از ناحیه ی کمر آسیب دیده و پای راستش شکسته.

--همه سرِ زمین بودیم. طفلی امروز روزه گرفته بود، برای همین خونه موند، نمی دونستیم که قراره زلزله شه! تازه از زیر آوار پیداش کردیم. خدا زهرا رو دوباره بهمون داد.

نگاهِ ناراحتمو از مادرش که جملاتشو با گریه و گاه سرفه می گفت، گرفتم و از پدرش، چوبی به اندازه ی یک تخت کوچیک برای جابجا کردن زهرا خواستم. باید زیر کمرش سخت و محکم می بود.

با آوردنِ درِ چوبی یکی از اتاق ها که پدرش اونو از چارچوب جدا کرده بود، زهرا رو روش خوابوندیم. به ساعتم نگاهی انداختم، تقریبا 20 دقیقه ای از بچه ها فاصله گرفته بودم. و این یعنی کلی تاخیر!!

رو به خواهر زهرا گفتم: به همسایه هاتون بگین، بیان وروودی روستا، اونجا چادر زدیم، بچه های امداد هم هستن، هر آن ممکنه یه زمین لرزه ی بزرگتر بیاد، موندن تو این منطقه خطرناکه. ازشون بخواه به بقیه هم خبر بدن، زنا و بچه ها، و پیرا رو از اینجا دور کنین.

با سرفه باشه ای گفت و همینکه خواست ازمون فاصله بگیرم پرسیدم: سرما خوردی؟

--نه خانوم، آنفلوانزاگرفتم. تازه خوب دارم می شم.


romangram.com | @romangram_com