#نقطه_سر_خط_پارت_106
سوالشو مزه مزه می کنم. تلخه، مثل زهر. مثل قیافه ی خودش! با خشم بازومو از دستش بیرون می کشم و نگامو از چشمای خندونش می گیرم و به حالتِ دو خودمو به هلی کوپتر می رسونم.
بی توجه به دستی که برای کمک به سمتم دراز شده، سوار می شم. سنگینی نگاهِ پسرا رو روی خودم حس می کنم. و در دل به جهنمی نثارِ این نگاه ها وفاصله ی چندسانتیم با رضایی می کنم. و به درکی برای پارسایی که جفتِ من، می شینه. درست باید بینِ دو آدم منفور مینشستم؟! خدایا دمت گرم.
نفس عمیقی می کشم، و خودمو به نشنیدن می زنم. نمی خوام که باز به حرفایِ صدمن یه غازِ دلم گوش کنم، که ضعیفم کنه، که بگه نمی تونم. کلاهو ، روی سر می ذارم و کمربندو می بندم.
با شمارش خلبان، دستم روی زانوم مشت می شه، نباید بترسم. نباید برای این جماعت، اسباب تفریح رو فراهم کنم! ذهنیت مردا از زن، هرچقدرم که تحصیلکرده باشن، اینه که باید تو خونه بشینه. نهایتش اینه که طبقِ آخرین مدِ روز خودشو آراسته کنه. لاک بزنه، کفش پاشنه دار بپوشه و با عشوه ی خرکی حرف بزنه.
هلی کوپتر که بلند می شه، قلبمو تا نزدیکیِ گلوم حس می کنم و توی سرم ضرب می گیره. اصلا همه ی تنم، قلب می شه.
چشممو می بندم و توی دلم خدا رو صدا می زنم. و شرمنده می شم از خدا که فقط موقع نیاز یادش میفتم.
عقم میگیره از خودم، بنده ای که برای عشقش، حاضر شد، با کلاهی گشاد پشت کنه به اعتقادش. عقم می گیره از این همه اعتقادِ آبکی، که با احساسی، تغییر می کنه. عقم می گیره از این احساس، که منو، زندگیمو به بازی گرفته.
دوست دارم بالا بیارم. خودم رو، خودِ ترسو و سست ایمانمو. من هیچم. و این برای مریم زارع که تا به یاد داره، پشتِ سرش تحسینای دیگران از اخلاق و اراده و هوش سرشارشه، باورش درد داره. شکستن داره، شکستن و به درد نخوردنِ همه ی اون چیزایی که بهشون افتخار شده و افتخار کرده.
سوالِ پارسا تو ذهنم دوباره پرسیده می شه: من جا زدم؟!
و ذهنمو از جوابی که توی وجودم، منعکس می شه، منحرف می کنم. وبا تَغَیُر هرچه تمام تر به ذهنم می توپم: گیرم که جا زده باشم! گیرم که هیچی نباشم! گیرم یک آدم تو خالی و پوچ باشم! من هنوز نفس می کشم...
صدای مادرم تو ذهنم اکو می خوره: تا وقتی نفس می کشی، مطمئن باش خدا بهت امید داره.
و چی بالاتر از این... که خدا بهم امید داره؟!
محلِ خدمت: روستایِ (...) از توابع ورزقان. جمعیت چیزی حدودِ 1000نفر. درصد ویرانی روستا: 100درصد. آمار آسیب دیدگان: نامعلوم. تعداد اجساد یافته شده: تا به الان 3 نفر.
این ها آماری هستش که دکتر پارسا، برای جمع 5 نفره مون می خونه. و از ما می خواد نهایت تلاشمونو برای انجام هرچه بهترِ عملیات امداد رو داشته باشیم.
برای دیدنِ وضعیت از جمع فاصله می گیرم، عده ای با شیون و زاری، عده ای توی بهت و عده ای در حالِ تلاش برای پیدا کردنِ عزیزاشون، چه زیرِ آوار، چه در بین مردمی که سرگردونن. برزخ که می گن، جایی درست، شبیه به همین جاست!!
هوا سردِ و سوزِ بدی به همراه داره. دستمو مشت می کنمو جلوی دهنم می گیرم و به خونه های کاملا ویران خیره می شم. خونه هایی از جنسِ سنگ و چوب. و در دل خدا روشکر می کنم که زمین لرزه توی ساعاتِ روشنِ روز اتفاق افتاده. و به این همه عقب افتادگیِ سیستم رسیدگی بحران، بدو بی راه می گم، که اولین گروهِ امداد باید 8ساعت بعد از وقوع همچین زلزله ای با این همه خرابی، حضور داشته باشه.
romangram.com | @romangram_com