#نقطه_سر_خط_پارت_105

کسی که مسئول کنترل سلامت بحران، فردیه که موظفه سلامت امدادگرا و مردم آسیب دیده و مردم حاضر در صحنه رو تامین کنه . منطقه ای رو مثل ورزقان در نظر بگیرد که دچار زمین لرزه شده، این منطقه بعد از زمین لرزه فاقد هر گونه امکانات بهداشتیه. و این فرد باید دسترسی افرادو به امکانات بهداشتی فراهم کنه. علاوه بر اون، بیماری توی مناطق بلا دیده با سرعت بیشتری قابل انتقاله و فردی که مسئولیت کنترلو به عهده داره باید با یک برنامه مناسب تمام تلاششو بکنه تا از بیماری هایی که بین افراد داره شایع می شه و یا احتمال می ده قراره شایع بشه، جلوگیری کنه.

این فرد باید کسی باشه که به منطقه و جمعیت اشراف کامل داره، تا بتونه جلوی آسیب های بعد از بلا رو بگیره. برای اینکه بتونه، کاراشو درست و بدون عیب انجام بده، نیازه که سایر افراد باهاش همکاری داشته باشن.

***

با نگاهی گنگ به بیرون رفتنش از چادر خیره شدم. قامتِ بلند و چارشونه، چشمای سیاه و نافذ، پوزخند و نیشخندِ گاه وبی گاه...همه ی خصوصیاتِ آدمای نفرت انگیزِ زندگیم در تو خلاصه شده. متنفرم ازت پارسا!! با صدای خندان رضایی که هشدار می داد جانمونم، به خودم میام.

--من اگه جای تو بودم، وقتی بهم پیشنهاد مدیریتِ ... چی بود اسمش؟!

با اخم به سمتش برگشتم. داشت کوله اشو از زمین بلند می کرد.

--ها... مدیریت سلامت. بهم یه همچین پستی رو محول می کردن، تو خونه می موندم.

دستشو به بندای کوله اش چفت کرد و با چشمای خندون از کنارم رد شد: سرِ کارِت گذاشتن خواهر.

اصلا تارو پود این بشر با تحقیر بافته شده بود. می گفت باید تو خونه می موندم! و با چه وقاحتی کلمه ی خواهر رو کشدار ادا می کرد... چقدر این بشر حقیرِ !!

دستامو از زورِ حرص مشت کردم. اگه بخواد اینجوری ادامه بده ... تو هم حقیری مریم. اونقدر حقیر که با اومدنِ اسمِ پارسا به هم ریختی، با دوتا نیشخند و پوزخند، جای اینکه چیزی بگی، همه ی زورت اینه که توی ذهنت براشون خط و نشون می کشی.

با پوفی در دل از چادر بیرون زدم. سمایی ایزدی و رضایی گوشه ای با هم بگو به خند راه انداخته بودند. نه... مثل اینکه اینا واقعا فکر می کنن اومدن عروسی!!

دستمو به سینه زدم تا دمای بندم، گرمم کنه و از دور تماشاگر و شنونده ی صحبت هاشون شدم. معلوم بود که دوستای صمیمین. برای لحظه ای دلم راحیل و الهامو خواست!

باید با هلیکوپتر به ورزقان می رفتیم. من حتی هواپیمای ساده اشم سوار نشده بودم. چه برسه به هلی کوپتر!

نگاهِ مستاصلمو به بچه های گروه دوختم که هر کدوم برای رفتن آماده می شدن. بدونِ شک، تهِ دلِ خالی شده ام از صدای بالهای در حال چرخشش بود. و بادو خاکی که تو محوطه ی تماما خاکی به راه افتاده، مانع از رفتنم می شد. نه ترس از ارتفاع و اوجی که قرار بود با این هلی کوپتر بگیریم!!

با شماره ی سهِ رضایی، بچه ها با دو به سمتِ هلیکوپتر دویدن. من، اما، دلِ رفتن نداشتم. تو دلم زار میزنم و از خودم متنفر می شم، به خاطر این همه ترس...

بازوم که کشیده میشه و متعاقبش صدای آشنای پارسا توجهمو جلب می کنه: جا زدی؟!


romangram.com | @romangram_com