#نقطه_سر_خط_پارت_104

نگامو از نقشه ی شهرستان ورزقان گرفتمو آروم لب زدم: زارع هستم.

زارع، بدونِ هیچ پیشوند و پسوندی. نه خانوم، نه مهندس و نه مدیر...

رضایی با بدجنسی وخنده رو به جمع گفت: از بچه های هلال احمرن.

از لودگیش روی لب های جمع، لبخند محسوسی ظاهر شد. با حرص لبامو از داخل به دندون گرفتم و در حالیکه سعی می کردم آروم باشم رو به مسئول گروه گفتم: برای کنترل سلامت منطقه اینجام.

راهنمای گروه که فقط می دونستم دکتره، دستی به ریشای خاکستریش کشید و با لبخند رو به بچه ها گفت: با خانوم زارع همکاری لازمو داشته باشین. مدیریت کنترل سلامتو به عهده دارن.

مدیریت... اونقدر عنوان ثقیلی بود که یه تای ابروهای پارسا رو بالا ببره. و رضایی چیزی زیر گوشش وز وز کنه.

-- وشما خانوم، برنامه هاتونو با دکتر پارسا هماهنگ کنین. سوالی نیست؟

از سکوتِ جمع استفاده کردم و گفتم: اطلاعات جمعیتی منطقه رو می خوام.

با لبخندی نگاشو ازم گرفت و رو به بچه ها گفت: متاسفانه هیچ اطلاعی نداریم. و صدای زیرِ مهندس رضایی که می گفت: تازه بیست دقیقه است ما خبر دار شدیم اونجا عروسیه، حالا می پرسه فامیلای عروس کین و چنتان؟!

نگاه تندمو از رضایی گرفتم و گفتم: کنترل سلامت، به اطلاعات جمعیتی نیاز داره. می تونین که این اطلاعاتو از وزارتخونه تهیه کنین.

بی توجه به درخواستم، نقشه ی روبروشو جمع کرد و گفت: طول می کشه تا جواب اعلام بشه.به محض اومدن جواب، براتون ارسال می کنیم. و با خداحافظی از جمع جدا شد.

وقتی مسئول گروه اینجوری همکاری می کرد، چه انتظاری از این 4 تای باقی مونده می تونستم داشته باشم؟!

با شنیدنِ صدای بمی زیر گوشم، چشمام دوباره تو تیله های مشکیش گیر افتاد.

-اینجا ایرانه خانوم. خیلی سخت نگیر.

و با نیشخندی ازم فاصله گرفت.

***


romangram.com | @romangram_com