#نقطه_سر_خط_پارت_103

-ایشونو هم می خوای بفرستی ورزقان؟

--آره، فکر می کنم...

با کنار زدنِ پرِ چادر، نگام توی دو تیله ی سیاه گیر افتاد. باقی حرفِ دکتر مولایی رو دیگه نمی شنیدم ....

--کاری داشتین ؟

نگامو از تیله های مشکی گرفتم و به پیرمردی که مشخص بود راهنمای گروهِ حاضر در چادرِ دادم و گفتم: از بچه های هلال احمرم.

نگاهِ معنی دارشو از کاورِ (روپوش) هلال احمرم گرفتو صحبتای نیمه کارشو ادامه داد. پسری که کنارِ صاحب تیله های مشکی، وایساده بود با پوزخندی چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و با هم زدن زیر خنده. عصبی از سوتی که هنوز نیومده، داده بودم خودمو توی جمع 5 نفرشون جا دادم. جایی زیرِ تک لامپِ کم مصرف سفید رنگ، دورِ نقشه ی محلی... سعی کردم با گوش دادن به صحبت های راهنمای گروه فکرمو از تمام افکار و حرکات تحقیرآمیز خالی کنم.

--مسیر اهر ورزقان مسدود شده و باید از طریق خط هوایی خودمونو به مناطق آسیب دیده برسونیم. نگاشو به صاحب تیله های مشکی دوخت و گفت: دکتر پارسا مسئولیت گروهو به عهده دارن. اونجا هر مشکلی که پیش بیاد می تونین باهاشون هماهنگی کنین.

دکتر پارسا... بی اراده نگامو به نیم رخِ سبزه و استخونیش دادم. شاید اگه موقع ورودم بهم پوزخند نمی زد، شاید اگه از پارسا نامی گزیده نشده بودم، شاید اگه این همه موج منفی با خودش نداشت، شاید.... با صدای مسئول گروه نگاهِ پر از نفرتمو از صورتش گرفتم. اسمش بدون اینکه بخوام وارد لیست سیاه شده بود!

--طبق گزارشاتی که رسیده، ورزقان دست کمی از اهر نداره و تقریبا با خاک یکسان شده! گزارش فرستادیم تا چند ساعت دیگه بچه های ارتش هم می رسن. مناطقو بین خودتون تقسیم کنین. و با تاکید رو به پارسا ادامه می ده: باهم هماهنگ باشین.

--مهندس سمایی مسئولیت خاک برداری رو به عهده دارن. سمایی جان حواست به راه های مسدودی باشه. بعد رسیدنِ امدادای ارتش، شما نجاتِ مصدومین رو بذارید به عهده ی ارتش و خودتون مسیرای مسدودی رو باز کنین. تا فردا صبح مسیرا باید باز بشن.

و با اشاره ای به صاحب پوزخندِ تحقیر آمیز ادامه می ده: مهندس رضایی هم مسئولیت تدارکاتو به عهده دارن.

نگام روی صورتِ گرد و گندمیش ثابت شد. با اون ریشاش بیشتر شبیه شهدا بود. از فکری که تو ذهنم گذشته بود لب هام به نشونه ی لبخند از هم فاصله گرفت و این چیزی نبود که از چشمای، اون دونفر دور بمونه.

-- تا مسیرا باز بشه، از طریق خطوط هوایی وسایل به گروه می رسه. با بچه های تدارکاتِ اهر دائم در تماس باش. نکنه بچه ها اونجا با کمبودی مواجه بشن!

با بله آقایِ دکترِ مطمئنی، سرشو تکون داد و نگاهِ خندانش توی چشمام قفل شد. اگه می دونست چقدر از آدمایی که دیگرانو تحقیر می کنن بدم میاد باز هم تو چشمام اینجوری می خندید؟!

--آقای ایزدی، سرپرستارِ بچه های تیمه. با دکتر پارسا همکاری های لازمو داشته باش.

--و شما خانومِ؟


romangram.com | @romangram_com