#نقطه_سر_خط_پارت_102
بلاتکلیف دستمو به کمر زدم و در حالیکه سعی می کردم به اعصابم مسلط باشم گفتم: من یه نیروی آزادم و کاری برام تعریف نشده. نیروی آزاد هیچ اختیاری از خودش نداره، هر اتفاقیم بیفته، مسئولیتش پای خودشه!
با خنده ای به سمتم اومد و گفت: زبونت که خوب کار می کنه. اگه از سرما نمی لرزیدی، می تونستم به ورزیده بودنت اعتراف کنم.... تو همونی نیستی که سرِ کلاس عملی CPR (احیای قلبی ریوی) نمره ی کاملو گرفتی؟
چطور می دونست که CPR رو کامل شدم در حالیکه استادش یکی دیگه بوده؟
--و نفر اول ارشد اپیدمیولوژی درسته؟
نه این دکتر مولایی خیلی چیزا می دونه . دنیاتو کوچیک ساختی مریم! با پوزخندی به دنیام، که این روزها به درست و غلط بودنش مشکوک بودم آروم لب زدم: چرا خودمم.
گوشیو تو دستش تاب داد و شمرده شمرده گفت: با بچه های تیم سپاه اعزام می شی یکی از شهرای اطراف. مسئولیت کنترل سلامتش به عهده ی خودته. می دونی که چی می گم؟ سلامت! هم سلامت گروهِ اعزامی، هم سلامتِ مردم آسیب دیده.
عنوانِ دهن پرکنی که داشت مسئولیتشو به عهدم می ذاشتو زیر زبونم مزه مزه کردم. زیادی تلخ و گلو گیر بود! حالا عصر، من یه چیزی گفتم، این دکتر چرا دو دستی گرفته؟
در حالیکه داشتم از حرفی که عصر تو سالن هلال احمر زده بودم به غلط کردن میفتادم ، محکم جواب دادم: بله دکتر.
آخه منو چه به مدیریت سلامت؟! اونم تو منطقه ی زلزله زده؟! من کنترل سلامتو فقط تو کتاب خوندم، داشته های تئوری تا عملی زمین تا آسمون فرق داره. یعنی کسی توی این جمع نیست که بخواد سلامتو مدیریت کنه؟ پس این محمدی که می گفت بچه های ما بلدن سلامتو مدیریت کنن کجاست؟ آخه یکی نیست بگه این دکتره هم یه چیزیش می شه ها!! خب منو به عنوان پرستار بفرست.
با صدای دکتر محمدی که داشت با شتاب به سمتِ دکتر مولایی قدم برمی داشت ، دست از غر زدن برداشتم.
--دکتر، ورزقان هم لرزیده. خبرشو تازه فرستادن.
دکتر مولایی با اشاره ای به چادرِ رو برو محکم و با صلابت گفت: چرا وایسادی؟ از جلسه عقب نمونی! بجنب مهندس
یعنی دکتر مولایی بدونه من از مدیریت سلامتِ بحران فقط تئوریشاو بلدم، بازم بهم می گه مهندس؟!
هه! مدیریت سلامتِ بحران. اسمشم آدمو می ترسونه، چه برسه به اینکه بخوای مسئولیتشو عهده دار بشی؟!
ترس اینکه مسخرم کنه و برام دست بگیره مانع میشد تا اعتراض کنم. حداقل اگه دکتر محمدی نیومده بود شاید می تونستم یه جوری قضیه رو ماست مالی کنم!
حینی که به سمتِ چادر می رفتم صدای دکتر مولایی رو هم می شنیدم که داشت می گفت: گزارششو الان دریافت کردم، بچه های سپاه دارن اعزام می شن به اون منطقه.
romangram.com | @romangram_com