#نگهبان_آتش_پارت_608
شاید این بهترین اتفاق بود که کسی از این حماقت نریمان باخبر نشه.. بلوز آستین کوتاه مشکی پوشیدم وشلوار خاکستری.. حالم به رنگ روشن و شاد نمیومد.. نزدیک شدم و روی صندلی نشستم همون دم بادیدن خودم توی آینه چنان جا خوردم که از جا بلند شدم.. دستم برای برداشتن برس بین راه خشک شد.. باورم نمیشد این من باشم چشمام پف کرده بود و لبم..
خدای من لب پایینم چنان کبود شده بود که باورنمیکردم تنها از بوسیده شدن باشه.. با دو انگشت لبم رو پنهان کردم وباز پشت پلکم سوخت مشتم روبه میز کوبیدم
-پسره بی ملاحظه.. اههه..
باتقه ای که به در واردشد هول شده گفتم:
-ن نیا داخل..
صدای شکوه رو از پشت درشنیدم.
-صدف خانمم خوبین؟
با دو خودم رو به در رسوندم تا مبادا در رو باز کنه
-خوبم فقط.. فقط ..
مشتی به سرم کوبیدم.. اووف
-خودم برای صبحانه میام ت تو برو
صدای متعجبش روشنیدم:
-وا صدف خانم چرا در رو باز نمی کنین؟
سرم رو بی قرار به بالا فرستادم
-گفتم که خوبم برو من میام
-باشه خانم پس زود بیاین چون لیلی خانم باهاتون کارداره..
بااین حرف انگار چیزی تو دلم پاره شده
-چ چی؟ کارم داره؟
-آره زود بیاین..
romangram.com | @romangram_com