#نگهبان_آتش_پارت_607
نور خورشید حتی از پشت پلک های بسته هم چشمم رو میزد تکون خفیفی خوردم که با درد آخ کشیدم
-آخ...
به زور چشم های متورمم رو از هم باز کردم آفتاب نیمه اتاق رو پرکرده بود و همه چیز با وضوح بیشتری به رخم می کشید.. دیدن تخت مقابلم و بسته های شکلات که درست کف اتاقم افتاده بود بغض به گلوم نشوند
تمام اتفاق های دیروز و دیشب مثل پرده سینما مقابلم حرکت کرد لب برچیدم و دردش خار دلم شد
-نه آه خدا باورم نمیشه
دست رو دهنم گذاشتم و مخزن چشم هام باز سر ریزشد. چرا اینطورشد؟ مشتم رو به زمین سرد و سخت کوبیدم دردم گرفت.. موهام رو که از اشک هام خیس شده بود کنار زدم و با کمک دیوار از روی زمین بلندشدم.. هنوز لباس های دیشب تنم بود..
سرم گیج رفت و با دست مانع افتادنم شدم زمزمه وار گفتم:
-این حقیقت نداره نه..
مغموم به سمت حموم رفتم..
-نمی تونم تحمل کنم..
بی وقفه اشک می ریختم از روبرو شدن با تاویار می ترسیدم.. قلبم درد داشت.. حولم رو از کمد برداشتم.. جرات نمی کردم به آینه نگاه کنم.. این حال رو هیچ زمان تجربه نکرده بودم حتی زمانی که لوکا هم کلاسیم درکالج بهم ابرازعشق کرد و منو بوسید.. من اون لحظه ناراحت شدم چون بهش احساسی توقلبم نداشتم.. قطرات آب شوک به تنِ پردردم وارد کرد اما این حال خیلی متفاوت بود.. خیلی بدتر.. اون زمان کسی رو دوست نداشتم اما حالا...
هنوز گریه می کردم.. زیرِ دوش کار راحت تری بود..
خوب می دونستم تو قلب اون مرد جایی نداشتم انگار زیر اون سینه ی پهن و عضلانیش قلبی وجود نداشت.. دست روی قلبم گذاشتم
-اما من دارم.. یه قلب که فقط جای تو شده تاویار...
انگار حسی که به اون کوه غرور سنگدل، داشتم منو متعهد کرده بود.. حرصم رو با شستن موها و بدنم خالی کردم.. دوش آب رو بستم با پوشیدن حوله از حمام بیرون زدم .. باز دیدن اتاق عصبیم کرد اما من نباید به این حال ادامه می دادم.. وقتی نروژ بودم هیچ زمان باکسی به چنین مشکلی بر نخورده بودم حالا تا حدودی از حس نریمان به خودم خبر داشتم اما ابدا اهمیتی نداشت.. دیگه اجازه نمیدم هیچ کس به خودش چنین حقی بده که بدون درنظر گرفتن من و احساسم با من این کارو بکنه پراخم لب زدم:
-حالا که رفتارم اون رو به بیراهه کشونده پس عوضش میکنم
تک به تک پاکت خریدهام رو باز کردم و هرکدوم درجای خودش داخل کمد قرار دادم.. موهام رو از زیر حوله بیرون کشیدم وروی کمرم ریختم تا خودش خشک بشه و همزمان مشغول مرتب کردن اتاق شدم.. شکلات هایی که روی زمین افتاده بود برداشتم و داخل کشو دوم عسلی کنار تختم گذاشتم.. کارم که تموم شد دست به کمرزدم وبین اتاق ایستادم ... امروز کمتر از اتاقم بیرون می رفتم..
دلم نمی خواست با کسی روبرو بشم.. معدم از گرسنگی مالش میرفت.. نفسم رو شل بیرون فرستادم.. بفرما اینم اولین اعتراض برای بیرون نرفتن.. لبم رو آویزون کردم و درحالی که به سمت کمد و میز آرایشی میرفتم بند حولم رو باز کردم.. تصمیم گرفتم یکی از لباس هایی که دیروز گرفته بودم رو بپوشم .. به در بسته اتاقم نیم نگاهی انداختم.. یعنی دیشب کسی صدامو نشنید؟ برخلاف همیشه حتی شکوه هم نیومده بود.. دلخور روگرفتم
romangram.com | @romangram_com