#نگهبان_آتش_پارت_606
و با دست لرزون به در اشاره کردم
مغموم سر به زیر انداخت.. قلبم محکم تر از همیشه می کوبید و دلم می خواست خودم نریمان رو با دست های خودم بکشم.. اون حق داشت از رفتارهای من برداشت بدی داشته باشه.. از خودم هم بیزار بودم و اون توهم واقعی تاویار..
بین پرده ای از اشک می دیدمش.. پیراهن نامرتبش خبراز تلاش های بی ثمر من برای رهاشدن از دستش میداد
-یه چیز میگم بعد میرم..
یه قدم جلو اومد که از ترس گامی به عقب برداشتم
-کارم اشتباه بود اما.. ا اما..
دم عمیقی گرفت و ادامه داد:
-از رو هوس نبود..
لبم رو بین دندون گرفتم
-اصلا برام مهم نیست حالا بیرون
و رو گرفتم نگاهم به تابلوی جنگل بارونی روی دیوار افتاد.. روزی روکه تازه به ایران اومده بودم رو به یاد آوردم
لحظه آخر بود که خبر دادن لیلی واسه یه کار مهم دنبالم فرودگاه نیومد و من با ماشین اون و با کمک یکی از راننده هاش اومده بودم..همون شب ورودم، دو روز با تاویار گذروندم..
صدای باز و بسته شدن در خبر از رفتن نریمان میداد.. سر چرخوندم و به تختم زل زدم جایی که تاویار بی جون خوابیده بود.. اگه اون الان مارو میدید... بلند گریه کردم.. من چیکارکردم؟
همونجا سر خوردم و روی زمین نشستم.. سرمو روی زانوهام گذاشتم
من اون مرد رودوست داشتم ازهمون روز اول حتی وقتی به بازوش دست زدم تا کمکش کنم و اون من رو یه دختر غربزده نامید..
حتی اون لحظه که با بی رحمی منوبه لیلی پس داد هم حسم عوض نشد..
من چیکار کردم؟ اگه از این کار احمقانه نریمان چیزی می فهمید...
با دست دهنم رو پوشوندم.. اتاقم پرشده بود از هق هق های بی امانم.. دلم تاویار رو می خواست.. سر روی پاهام گذاشتم وبه این روزگار نفرین شده لعنت فرستادم و با تمام وجود زار زدم.. خدا لعنتت کنه نریمان...
romangram.com | @romangram_com