#نگهبان_آتش_پارت_605

پرحرص دستم رو از بین پنجه هاش جدا کردم.. باغیض توصورتش توپیدم:

-تواگه ترسی داشتی به دخترِ خانومت، دست درازی نمی کردی..

ابروهاش بالا پرید و من ناباورانه در حالی که لبم می سوخت با جیغ گفتم:

-برو بیرون تنهام بذار.. چی شد که به خودت اجازه چنین بی احترامی رو دادی؟

سربه زیرانداخت بین گریه گفتم:

-چون باهات خوش گذروندم؟ چون باتو بیشتراز بقیه حرف میزنم؟

حالم بد بود و اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم تمام وجودم می لرزید از این بوسه ی غیرمنتظره..

-بهم بگو من چه کار اشتباهی کردم که تو رو به این جا رسوند؟

سرکج کرد می تونستم پشیمونی رو از نگاهش بخونم ولی این چیزی رو عوض نمی کرد.. انگار من اینکارو انجام داده باشم حس گناه داشتم..

-شما کاری نکردین صدف خانم من فقط..

بامشت به سینش کوبیدم:

-توچی؟ هان؟ به چه حقی منو بوسیدی؟ اصلا میدونی این کارت یعنی چی؟

صدام از بغض و گریه خش دار شده بود و عجیب می لرزیدم.. خودم از این لرزش و حال خراب می ترسیدم.. خوب بود که حداقل کلمات فارسی رو فراموش نمی کردم..

-متاسفم..

رو گرفتم:

-دیگه حق نداری به من نزدیک بشی

-ولی صدف خانم؟

از روی تخت بلند شدم و نریمان متعاقب من بلند شد و مقابلم ایستاد.. لبم هنوز درد داشت و من حرصی تر گفتم:

-همین الان از اتاقم برو بیرون


romangram.com | @romangram_com