#نگهبان_آتش_پارت_604
وگامی به عقب برداشتم..
که ولم نکرد وخودش هم جلو اومد.. نفسم تندشده بود
من اون رو تاویار دیده بودم و حالا باخودش چه فکری میکرد..مشتم رو روی سینش گذاشتم
-خواهش میکنم ولم کن
-من خوبم آروم باش
اما کوبش قلبش زیر دست هام درست برعکس این حال رو نشون میداد..
-صدف من.. من از تو..
اتاق نیمه روشن بود و تنها تکه ای از دیوار روبرویی به واسطه ی آباژور، تاریکی رو می شکست و همه چیز بر علیه احساسات من بود.. حال گریه داشتم چرا ولم نمی کرد؟
-نریمان؟
خودش رو نزدیک تر آورد خودم رو ازش فاصله دادم که پاهام به لبه تختم برخورد کرد و جیغ کشیدم که با گذاشتن لب هاش روی لب های نیمه بازم صدام توگلوش خفه شد چشمام تا آخرین حد گشاد شد.. حرکت لب هاش حالم رو خراب کرد بدنم بین دست هاش فشرده میشد.. با ترس چشم بستم و تصویر اون شب مهمونی به دلم چنگ زد نفسم بالا نمیومد.. تاویار کجا بود؟ نریمان سر کج کرد و لب هاشو با ولع روی لب هام تکون داد و من نفسم با تاخیر در رفت و آمد بود.. بالا رفتن دمای بدنش باعث وحشتم شد.. اشک تمام صورتم رو خیس کرد.. به هر زحمتی بود مشت لرزونم رو به سینش کوبیدم و به عقب هولش دادم.. دست روی دهنم گذاشتم و بلند گریه کردم.. هم من و هم نریمان به نفس نفس افتاده بودم و هنوز دسته ای از موهام بین انگشت هاش بود..
-چ چ چرا این اینکارو کردی چرا؟
وروی تخت نشستم که موهام تو هوا به رقص دراومد و پایین افتاد.. نریمان مثل مرغ سرکنده شده بود و بین نفس های کشدارش گفت:
-صدف خانم ب بخشید شرمندم من...
-بی.. بیرو.. بیرون.. برو
چرخی به دور خودش زد و در نهایت نیم نگاهی به دربسته اتاق انداخت و مقابلم روی پاهاش نشست و مچ دستم رو که روی صورتم گذاشته بودم گرفت
-معذرت میخوام به خدا نمیخواستم این جوری بشه
صداش میلرزید
-گم شو بیرون.. برو بیرون.. همین حالا برووو
-هییش خواهش میکنم آروم تر تا کسی نفهمیده..
romangram.com | @romangram_com