#نگهبان_آتش_پارت_603

چند تار از موهای بلندش روی پیشونیش ریخته بود و خیس به نظر می رسید.. دستپاچه گفت:

-چ چجوری؟

وبادست پیشونیش رو خشک کرد

-فقط خستم..

هومی گفتم..

-آره حق داری.. به هرحال ساختن یه روز خوب برای یه دختر سخت گیر مثل من زیاد انرژی میخواد

وبامزه خندیدم و نگاه نریمان انگار حال دیگه ای داشت

-بله هیچ شکی نیست

برای لحظه ای طولانی به هم خیره شدیم.. تصویر چشم های سیاه تاویار تو قهوه ای های نگاه نریمان جون گرفت.. اون تیله های سیاهش که تو طشتی از خون می غلتید از خستگی بود؟ نفسم به شماره افتاد.. من تاویار رو همیشه همین طوری می دیدم و برام سوال بود.. کاش کمی بیشتر ازش اطلاعات داشتم.. باز طعم آغوش و حس نابی که بهم می فهموند نگرانم شده زیر دندونم پیچید و لبم به لبخندی کش اومد..

-صدف خ خانم؟

تکون خفیفی خوردم اما به خودم نیومدم.. بااین حال متوجه شدم که دست هام رو روی صورتش گذاشتم

-باید یه چیزی ب بگم راستش من ش شمارو..

نریمان داشت چی می گفت؟ من هیچی از حرف هاش نمی فهمیدم.. حتی گاهی فقط لب زدنش رو می دیدم.. اصلا توحال خودم نبودم.. با سر انگشت ته ریشش رو لمس کردم و لب زدم:

-بگو..

دست هاش که رو پهلوم نشست به خودم اومدم.. من داشتم چیکار می کردم؟ چقدر وقت تو همین حالت بودم؟ بانریمان فاصله کمی داشتم ترس و شرم به جونم نشست دستم رو پس کشیدم وخواستم ازش فاصله بگیرم که پهلوم رومحکم تر فشرد و اجازه عقب رفتن نداد..

-آخ.. چیکار میکنی؟

-هیش آروم باشین من کاری باهاتون ندارم

این حرفش رو شنیدم اما اصلا این طور به نظر نمیومد.. انگار توهم زده بودم و نریمان ابدا هیچ شباهتی به تاویار نداشت.. اما من لحظه ای اون رو مقابلم دیدم.. ترسیده لب زدم:

-و ولم کن ن نریمان


romangram.com | @romangram_com