#نگهبان_آتش_پارت_602
نریمان با دوگام بین اتاق ایستاد
-آره خیلی خیلی..
ومن بی فکر، بادو خودم رو تو آغوشش انداختم.. جا خوردنش رو حس کردم اما انگار تو این دنیا نبودم شکلات منو از خود بی خود میکرد.. سرم رو روی سینش گذاشتم
-وای ممنون.. ممنون توخیلی فوق العاده ای
حتی فراموش کردم که نریمان چرا هنوز عمارت بود.. ازش فاصله گرفتم و به چشمای متعجبش خندیدم
-چیه؟
تکونی به خودش داد صورتش قرمز شده بود واحساس کردم گرمش بود چون قطرات درشت عرق رو روی پیشونیش می دیدم.. نریمان دستی در هوا تکون داد و با تته پته گفت:
-خ خوشحالم که ت تونستم خوشحالتون کنم
باز به دستام نگاه کردم:
-کی خریدی من که همش پیشت بودم؟
کتش رو مرتب کرد..
-وقتی رفتید سرویس بهداشتی گرفتم خب شما ... یعنی دیدم که چطور به شکلات ها نگاه می کردین و خ خواهرم هم دوس داره فکرکردم شما هم حتما خوشحال میشین
حرف زدن واسش سخت بود تمام مدت چشم ازم برنمی داشت
-مرسی واقعا سورپرایز شدم
وقدرشناسانه نگاهش کردم.. قهوه ای های نگاهش دو دو میزد.. سر کج کردم و موهام بی قید روی بازو و سینم ریخت.. نگران گفتم:
-نریمان خوبی؟
-ه ها بله بله چطور مگه؟
شونه بالا انداختم
-هیچی حس کردم یه جوری شدی..
romangram.com | @romangram_com