#نگهبان_آتش_پارت_601
سر تکون داد
-باشه صدف خانم
باشب بخیر کوتاهی از آشپزخونه بیرون زدم.. نگاه سر سری به اطرافم انداختم ساعت پاندولی بزرگ گوشه دیوار یازده و بیست دقیقه شب رو نشون میداد
باخودم فکر کردم یعنی لیلی الان کجا و با کی بود؟ نمیدونم چرا؟ اما مقصد تمام افکارم فقط به تاویار می رسید.. ای کاش حقیقت این نباتشه.. با تکرار اسمش قلبم به تب و تاب افتاد.. آخ خدای بزرگ می ترسیدم از این احساس که روزی از پادرم بیاره واون زمان تاویار نباشه تا مانع سقوطم بشه.. دستم رو روی قلبم گذاشتم زمزمه کردم:
-ای کاش الان باهم نباشن
نیشگون محکمی از بازوی خودم گرفتم تا از این حال بیرون بیام.. از آشپزخونه صدا میومد و همه جا آروم بود.. خمیازه کشیدم و به سمت اتاقم پاتند کردم.. نریمان هم حتما رفته بود به محض واردشدن پاکت های خریدم رو دیدم که روی تخت قرارداشت
لبخند زدم و در رو پشتم بستم.. روی تخت نشستم ویکی از بسته هارو بازکردم.. تاپ مجلسی بلندی که دکولته بود.. رنگ آبیش رو خیلی دوست داشتم.. با رنگ چشمهام هارمونی قشنگی ایجاد می کرد.. لبخند زدم.. پاکت بعدی مانتو بهاره خیلی خوشکلی بود که باکمک نریمان گرفتم گفت که خیلی بهم میاد وپیشنهاد داده بودکه شلوار وکیف هم بگیرم تا جذابیتش بیشتربشه منم گوش کردم البته یه کفش هم گرفتم.. با اینکه من هنوز به این سبک لباس ها عادت نداشتم..
با ذوق تمام بسته ها رو باز کردم و مثل بچه ها اونو مقابل صورتم میگرفتم و به بعضی هاشون که بیشتر خوشم میومد حتی بوسه هم میزدم تختم پرشده بود.. موهام رو کنارزدم که چشمم به پاکت بزرگ صورتی رنگ باقلب های درشت قرمز افتاد خم شدم واز گوشه سمت راست تختم برش داشتم باچشم داخلش رو برانداز کردم وبادیدن بسته های شکلات از خوشحالی جیغ زدم
-وای خدا اینارو ببین..
بادیدن جعبه بزرگ پاستیل آب از دهنم جاری شد.. هیجان زده تمامش رو توبغلم گرفتم و خندیدم.. قطعا هرکس منو میدید به حالم تاسف میخورد.. مخصوصا تاویار .. بااین حال بلندتر خندیدم
-این عالیه آخ جووونم
تو دست و روی پاهام پربود از انواع آبنبات چوبی وشکلات با طعم های متفاوت.. به یاد گذشته های نه چندان دور.. نمیدونم چقدرگذشت که تقه ای به در خورد.. تغییری در حالتم ندادم و گفتم:
-بیا تو
درباز شد و در کمال تعجب نریمان رو در چهارچوب در دیدم.. بادیدنم اول تعجب کرد اما بعدش خندید
-شما هنوز بیدارین؟
خنده پت و پهنی کرددم و از روی تخت بلندشدم هنوز چند تا از شکلات ها تو دستم بود
-اینا رو ببین من خیلی دوست دارم.. ت تو کی اینارو خریدی؟
زبونم بند اومده بود.. لبخند جذابی زد و در رو پشت سرش بست..
-واقعا خوشتون اومد؟
romangram.com | @romangram_com