#نگهبان_آتش_پارت_600

-درسته فداتون بشم خداروشکر که تموم شدن اما اون آدم هاهم دیگه برنمیگردن..

سر به زیر انداختم و ازش فاصله گرفتم که هول شده از صندلی بلندشد

-ای وای شیر سر رفت..

خیلی زود گاز رو خاموش کرد

-خدای من ببین چی شد خیلی حواس پرت شدم آخ آخ..

ذهنم درگیر گذشته شکوه شده بود باور نمی کردم اینقدر زندگی تلخی داشته باشه.. حتی لیلی هم کار عجیبی کرده بود لبم کج شد انگار من تو دلش جایی نداشتم چون روی خوش ندیدم ازش تو این چند ماه که اینجا بودم..

-من دوباره شیر گرم میکنم خانم ..

باصداش به خودم اومدم و تا کنار در آشپزخونه رفتم و همزمان گفتم:

-نه لازم نیست بانریمان شام خوردیم الان سیرم مرسی میرم اتاقم..

دستش روی در یخچال خشک شد.. شرمنده گفت:

-ناراحت شدین؟ خدا لعنتم کنه.. بعد عمری بیرون بودین وخوش گذروندین منم با اون حرفام..

به میان کلامش پریدم و شاکی گفتم:

-شکوه؟ این چه حرفیه؟

دست روی دهنش گذاشت

-الان ناراحتم کردی

کاسه چشماش باز پر شد

-شرمندم خانم ببخشید..

خسته بودم بااین حال مهربون گفتم:

-فردا کل اتفاق های امروز رو واست میگم الان فقط خستم.. خانمت هم کم کم میاد من بیدار نباشم بهتره


romangram.com | @romangram_com