#نگهبان_آتش_پارت_599
شکوه همونطور که ازیخچال پاکت شیر رو بیرون می آورد گفت:
-واقعا خوب شد خانم اجازه دادن یکم از عمارت دوربشین
خم شدم و دست زیرچونم زدم..
-هوم آره اما کاش آخرین بار نباشه
-انشاالله که نیست ..
اجاق گازو روشن کرد و کنارم روی صندلی نشست
-لیلی خانمم بااین که خشک هستن اما بی محبت نیستن والا صدف خانم اگه ایشون نبود سال هاپیش معلوم نبود من وبشیر چه بلایی به سرمون میومد
ابرو بالا انداختم.. از گوشه ی چشم به صندلی خالی ای زل زدم که قبلا تاویار روی اون نشسته بود.. با این حرف شکوه متعجب بهش خیره شدم..
-چرا چی شده؟
اشک تو چشماش حلقه بست ومن دست روی دستش گذاشتم.. من داشتم به کلمه ی محبت و لیلی فکر می کردم در حالی که هیچ تفاهمی بینشون نمی دیدم.. بااین حال سعی کردم با شکوه همدردی کنم..
-چیشده شکوه جونم؟
بادست آزادش گونه خیسش رو پاک کرد و گفت:
-قبل از اومدنمون به تهران تو روستایی که بودیم یه زلزله شد.. اون سال همه خانواده من و بشیر از بین رفتن..
و بغض صداش شکست.. من خیلی از اصطلاحاتی رو که استفاده می کرد نمی فهمیدم.. بغض، گلوم رو فشرد و از جا بلندشدم و تقریبا تو آغوش گرفتمش.. من شکننده بزرگ شده بودم.. به قول بابا مهردادم من غم و درد نچشیده بودم..
-آروم باش من خیلی متاسفم ..
شکوه هنوز گریه میکرد ..
از خودم جداش کردم و با دست اشک هاش رو پاک کردم
-دیگه اون روزها گذشته لطفا آروم باش
بین گریه لبخند زد
romangram.com | @romangram_com