#نگهبان_آتش_پارت_598

-خدارو شکر عزیزم توهم حق داری یکم شاد باشی..

بعد انگارچیزی به یادش اومده باشه گفت:

-راستی آقا نریمان؟ لیلی خانم خونه نیستن

نریمان که همچنان بی حالت ایستاده بود با لحنی کاملا جدی گفت:

-خودم خبر دارم.. صدف خانم امروز خیلی خسته شدن بهتره استراحت کنن

شکوه مطیع چشمی گفت و من رو به نریمان لب زدم:

-من خوبم توبه کارت برس

و رو گرفتم از کت شلوار طوسی و شیکش.. از تعیین و تکلیف خوشم نمیومد.. صدای اعتراض آمیزش رو شنیدم

-صدف خانم؟

خودم رو سرگرم حرف زدن باشکوه نشون دادم که پوف کشید

-باشه.. گفتم که خریدهاتونو بذارن داخل اتاقتون

ازگوشه چشم نگاهش کردم

-اوکی میتونی بری

ودست شکوه رو گرفتم

-وای شکوه جونم بیا بریم واست بگم امروز چه کارهای کردم

لبخند زد

-باشه فداتون بشم بریم آشپزخونه تا واستون شیرگرم کنم

از گوشه چشم دیدم که نریمان از ما دور شد.. وارد آشپزخونه شدیم و روی صندلی نشستم و کف هردو دستم رو به هم کوبیدم

-وای شکوه نمیدونی چقدر خوب بود اولش رفتیم خرید.. من کلی وسیله لازم داشتم که بانریمان خریدم.. راستش نروژ که بودم اینقدر دیر به دیر خرید نمیرفتم..


romangram.com | @romangram_com