#نگهبان_آتش_پارت_597

وادامه ندادم

-هیچی.. انگار خانومت نیست؟

دوست داشتم اون زن رو مادر خطاب کنم اما همیشه یه چیزی مانع میشد.. مسیر نگاهم رو دنبال کرد و به جای خالی ماشین لیلی رسید اما حرفی نزد.. به حتم اون خبرداشت نریمان همیشه و همه جا کنارش بود حتی وقتایی که خودش شرکت نمیرفت نریمان تمام کارهاش رو انجام میداد بادست موهام رو از صورتم کنارزدم

-بازم ممنون

بالاخره چشم از جای خالی ماشین گرفت و نگاهم کرد چیزی تونگاهش بود که منو از کنارش بودن معذب میکرد

-این چه حرفیه.. من فقط دلم میخواد به شما خوش بگذره راستش..

وبرای ادامه حرفش با خودش درگیرشد خیلی خسته بودم وپاهام به شدت درد داشت.. به خاطر پیاده روی و دوچرخه سواری.. لبخند زدم که گفت:

-بهتره اینجا نمونیم بریم داخل

هومی گفتم.. نریمان چی میخواست بگه؟

دست هاش خالی بود و انگار خدمتکارها بسته های خرید رو به عمارت برده بودن.. من متوجه شدم که بعداز تماسی که باهاش گرفتن یکم تو خودش رفته بود با این که چند بار پرسیدم اما هربار گفت که مسئله کاریه من باور نکردم ولی چیزی نگفتم.. باهم از پله ها بالا رفتیم ونریمان زود تر از من وارد شد.. صداش رو کمی بالا برد و چندین بار شکوه رو صدا کرد:

-شکوه..؟ شکوه...؟

همزمان با بستن در، شکوه از راهروی کنار آشپزخانه که به سونا و جکوزی هم می رسید، بیرون اومد.. به حتم برای تمیزکاری رفته بود..

-بله..

و با دیدن نریمان و من لبخند زد و گفت:

-جانم؟ برگشتین؟

پرمحبت جواب دادم:

-اره شکوه جونم جات خالی واقعا عالی بود..

نگاه های خیره نریمان داشت کلافم میکرد

اخم ریزی کردم و از کنارش رد شدم ومقابل شکوه ایستادم .. دست به صورتم کشید


romangram.com | @romangram_com