#نگهبان_آتش_پارت_596
-توچی گفتی؟
-منم نمیدونم مثل این که خانمشون حال مساعدی نداشتن.. خیلی عذرخواهی کرد وگفت حتما جبران میکنه
عصبی بودم وگوشیم هم مدام پشت خطی داشت.. حامد بود ابدا وقت مناسبی برای حرف زدن نبود..
-باشه معین من دارم میام شرکت
-چشم مهندس
گوشی رو روی صندلی انداختم و از داشبرد سیگار بیرون آوردم گوشه لبم گذاشتم.. استارت زدم واز اون مکان لعنتی دورشدم .. حالا که داشت همه چیز تموم میشد این چه حالی بود؟ فرمون بیشتر از قبل تو دستم له میشد طوری که انگشتم تیر بدی کشید خیلی زود به شرکت رسیدم...
(صدف)..
خسته بودم اما لبخندی که از صبح رولبم نشسته بود عجیب جاخوش کرده بود انگار..
به سمت نریمان چرخیدم داشت باکمک یکی از نگهبان ها پاکت خرید هارو بیرون می آورد.. هنوز چند قدم تا عمارت فاصله داشتم.. باغ تقریبا در تاریکی فرو رفته بود اما عمارت مثل الماس می درخشید.. استخر بزرگ وسط باغ هم با چراغ های فانوسی شکل روشن شده بود.. نسیم ملایمی که به صورتم نشست شالم رو روی موهای بازم انداخت.. نگاهم به استخربود.. تصویر رقصان ماه روی آب لبخندم رو پر صدا کرد
-صدف خانم؟
ترسیده چشم از ماه گرفتم وبه نریمان که با چهره متفکر حالا مقابلم ایستاده بود نگاه کردم
-وای ترسیدم..
-چرا نرفتین داخل؟
شونه بالا انداختم
-نمیدونم داشتم به..
romangram.com | @romangram_com