#نگهبان_آتش_پارت_595
به سمت صدا سرچرخوندم و تنها مرد بودن فرد رو تشخیص دادم.. دیدم تار بود و حالم خراب
-ای بابا حالتون خوبه آقا؟
این اولین بار بود که کسی حالم رو می پرسید.. برای اون مرد من تو چه حالی بودم؟ باز تکونم داد که بدن مثل کوهم رو از زمین جدا کردم
بدنم پر از زهربود اما من تاویار بودم.. سیاوش نابودم کرده بود اما امروز بعد از ماه ها صداش رو شنیده بودم همین برای من کفایت می کرد.. مرد مات کارهای من موند و من از پشت تاری نگاهم ماشینم رو دیدم که کمی دورتر پارک شده بود.. گوشی تو دستم لرزید و من اعتنا نکردم.. همون مرد چیزی گفت که نشنیدم مگه صدای سیاوش میذاشت؟ پاهام روی زمین کشیده میشد به خودم پوزخندزدم.. سوارماشین شدم که باز گوشیم لرزید
به صفحش نگاه کردم تماس از شرکت بود
دستی به صورت خیس از عرقم کشیدم تماس رو وصل کردم
-جناب مهندس؟ سلام
زبونم رو که مثل چوب شده بود رو تکونی دادم
-چیشده؟
از شرکت سروصدای به گوش نمیرسید ومن تازه قرار امروز رو به یاد آوردم.. مشتی به فرمون کوبیدم
-جناب مارتینز اومده؟
-نه نه اتفاقا واسه همین زنگ زدم منتظر شدم بیاین شرکت که بگم
خونسردی لعنتی بازم سراغم اومده بود
-حالا که نیومدم نمیخوای بگی؟
و خیلی جدی ادامه دادم:
-وقتم رو نگیر
شتاب زده گفت:
-من جسارت نمیکنم قربان.. راستش مترجمشون تماس گرفتن قرار ملاقات رو به هفته آینده موکول کردن
اخمم غلیض ترشد..
romangram.com | @romangram_com