#نگهبان_آتش_پارت_609

و همونطور که باخودش حرف میزد دور شد پشت کردم وکمرم رو به در چسبوندم.. با دست صورتم رو پوشوندم.. وای یعنی اون عجوزه با من چیکار داشت؟ خدایا؟ باید چیکار می کردم؟ هیچ زمان پیش نیومده بود که اون زن با من کاری یا حرفی داشته باشه اما الان در این حال... فکرکنم بیچاره شدم... خیلی زود خودم روبه پنجره رسوندم تمام جایی که دید داشتم رو با چشم کاویدم و برای اولین بار با ندیدن ماشین تاویار خوشحال شدم.. نفسی از سر آسودگی کشیدم.. نگهبان ها رو نمی دیدم شاید بیرون از عمارت ایستاده بودن.. اما بشیر رو دیدم که داشت به گلدون های اطراف استخر آب میداد.. لبخند زدم این مرد مهربون رو دوست داشتم خیلی زحمت می کشید و احساس می کردم مثل شکوه من رو دوست داره

برای لحظه ای سربالا کرد ومن روپشت پنجره دید.. لبخندش روازهمین فاصله دیدم.. دست بالا آورد ومن پرمهر براش دست تکون دادم و لبم رو برای گفتن خسته نباشید تکون دادم.. نمیدونم متوجه شد یانه اما لبخندش پر رنگ ترشد و باز مشغول کارش شد.. انگار لیلی رو تازه به یاد آورده باشم شتابزده از پنجره جدا شدم و آرایش ملایمی کردم.. مشکل اصلی لبم بود که به راحتی نمیشد پنهانش کرد.. باتمام توان سعی داشتم دیشب روفراموش کنم تصور نریمان تو اون حال عصبانیتم رو صد چندان میکرد.. به سختی با رژ لب قرمزکبودی لبم رو پنهان کردم و به خودم در آینه زل زدم.. هنوز مشخص بود.. آه از نهادم بلند شد.. هیچ راهی نداشت.. لعنتی.. به ساعت نگاهی انداختم نه و ده دقیقه بود.. با دست موهای نمدارم رو از هم باز کردم.. از کمد صندل راحتی بیرون آوردم و پوشیدم.. دلهره و اضطراب دلم رو آشوب کرده بود.. دستگیره در رو پایین کشیدم و نگاه آخر رو به اتاق انداختم گوشیم به حتم داخل کیفم بود من حتما امروز با پدرم حرف میزدم.. در رو بستم و با گام هایی که به زور سعی میکردم استوار باشه به سمت آشپزخونه رفتم چندگام با آشپزخانه فاصله داشتم و گوش تیز کردم و صدای لیلی رو شنیدم

-نمیخوای کم و کسری باشه فهمیدی؟

از تندی لحنش دلم لرزید:

-چشم لیلی خانم خیالتون راحت.. خودم به همه چیز میرسم..

صدای گذاشتن چنگالش داخل ظرف شنیدم وادامه داد:

-این دختر کجا موند برو بگو بیاد..

حالا درست پشت در آشپزخانه بودم

گرمم بود و اعتراف میکنم که ازش خیلی می ترسیدم.. شکوه جواب داد:

-میاد خانم فکرکنم حمام بودن..

و لیلی پوزخند زد.. موندن دیگه جایز نبود به خودم دل و جرات دادم و پا به داخل گذاشتم.. دیدم که پرغرور صدر میز نشسته بود و نیم تنه ش رو که با لباس زرشکی فاخر پوشونده بود دیدم.. با ژست خاصی آبمیوه می نوشید.. موهاش رو آزاد گذاشته بود و شونه های ظریفش رو می پوشوند..

شکوه هم کنارش ایستاده بود که اگه چیزی لازم داشت براش آماده کنه..

حس می کردم لیلی متوجه حضورم شده اما مثل همیشه نادیدم می گرفت.. سینه ای صاف کردم

-سلام...

خیلی زود شکوه به سمتم سر کج کرد و لیلی تنها بی حالت بهم نیم نگاهی انداخت..

-سلام به روی ماهتون..

و رو به لیلی گفت:

-بفرمایید صدف خانم هم اومدن.. بیاین اینجا بشینید تا بشقابتون رو پرکنم

اما من هنوز ایستاده بودم.. به لیلی که نگاهش حالا به من بود زل زدم به پشتی صندلی تکیه داد و تیر خشمش رو از چله لباش به سمتم پرتاب کرد..


romangram.com | @romangram_com