#نگهبان_آتش_پارت_593
-من بی انصافم؟ من؟ یا اون که حتی فراموش کرده مادر وبرادرش رو؟
چشم از نوک کفشم گرفتم وسرمو رو به آسمون گرفتم
-حتی شرط می بندم غم از دست دادن سایه روهم فراموش کرده
نیش کلامش وجودم رو پر از زهر کرد.. ازکی سیاوش سر برادرانه های من قمار میکرد؟ انگار دیگه نمی شناختمش
-کافیه
وسیاوش سکوت کرد اما حرفی هم نگفته نمونده بود.. دل پری داشت انگار.. دل من توچه حالی بود؟ اصلا مهم نبود..
-نگفتم بیا تا این حرفارو ازت بشنوم
نفسش رو شل بیرون فرستاد
-انتظار این حرفارو از تو نداشتم شانس آوردی تاویار اینجا نیست
منتظر پوزخندش بودم اما سکوت کرد و من... حرف زیاد داشتم.. کاش گوش شنوایی بود.. حامد از سکوتش استفاده کرد و گفت:
-چند وقت پیش اومدم دانشگاهت برای پیگیری کارهای کیمیا.. رییس دانشگاه از فامیلیمون منو شناخت.. گوشت بامنه؟
-آره متوجه شدم خ خب چی شده؟
حدس زدم دست روی رونش گذاشت اگه من بودم چیکار میکردم؟!
-سر کلاس هات نمیری.. کلی بدهکار بودی.. داری چیکار میکنی با زندگیت جوون؟ دل اون زن رو خون نکن
-من کار اشتباهی نمیکنم
-پس چرا دانشگاه نمیری؟
-....
-سیاوش خوب میدونی من پلیسم دست از پا خطاکنی بامن طرفی.. اون مهمونی هم هنوز یادم نرفته
تندگفت:
romangram.com | @romangram_com