#نگهبان_آتش_پارت_592
صداش دورگه شده بود و لرزش تارهای صوتیش وجودم رو میلرزوند دستم، دلم، برادر بودنم که انگار فراموش کرده بودم.. داداشم دل پری داشت.. تلاش حامد برای آروم کردنش بی فایده بود..خودم رو لعنت کردم
اون داشت جای من برای سیاوشم برادری میکرد.. سیبک گلوم پرفشار جابجا شد و من تو چه حالی بودم؟! راه می رفتم ولی انگار رو زمین نبودم
-بشین حرف بزنیم تو از هیچی خبر نداری
حامد داشت چیکار می کرد؟ مبادا برای نجات و دفاع از منِ گناهکار به سیاوشم چیزی می گفت
-شما از همه چیز خبر داری ده ساله که.. که..
و ناتوانیش برای بیان دردی که من خوب می شناختمش زانوهام رو تا کرد و من حتی نفهمیدم کجا فرو ریختم
-بیخیال داداش حامد.. توهم مثل مامان به اون حق میدی من چی دارم بگم..؟
اگه بودم الان در مقابلش چه میکردم؟!
-من بهت قول میدم این روزها تموم میشه پس آروم باش تند نرو پسر...
-ولی آخه..
-هییش.. کاری نکن که بعدا پشیمونی واست بمونه
آرنجمو روی رونم گذاشتم و سر دردناکم رو به دستم تکیه دادم
-بقیه باید پشیمون بشن که..
پوزخند زد.. چه تلخ بود این فرآیند
و چه تلخ تر بود این تاویاری که تنها آشنای لب هاش همین پوزخند بود
-اون اتفاق ده سال پیش فقط واسه ما نابودی شد بقیه چیزی از دست ندادن
منظورش به من بود؟ اینبار لبم کج شد بی اراده لب زدم:
-اگه از دست نداده بودم الان به جای روبروم کنارم بودی...
-بی انصافی نکن سیاوش
romangram.com | @romangram_com