#نگهبان_آتش_پارت_590
-خوش اومدی سیاوش جان
به هر سختی بود صدای حامد رو تشخیص دادم واین اراده من بود یا جاذبه ی زمین که پاهام رو روی ترمز فشردم وماشین باصدای بدی ایستاد
-ا الو
-چرا نمیشینی؟
من تنها گوش میدادم.. سیاوش الان پیش حامد بود؟
-چیزی شده داداش حامد؟
لفظ داداش از اون درحالی که مخاطبش من نبودم بامنِ تاویار چه کرد؟ خنده ی حامد رو ازحافظه گوشم پاک کردم من تشنه شنیدن صدای برادرم بودم
-عزیز گفت خواستی با من حرف بزنی ...
سیاوش کی تااین حد بزرگ شده بود.. صداش تا این اندازه مردونه شده بود.. باید میرفتم اینجا موندن دیوونم میکرد.. دست مشت شدم رو به سمت دستگیره در بردم و کشیدم
-بشین..
ومن بی حرکت شدم
-سیاوش..؟ حرفامون ممکنه به درازا بکشه
-چشم داداش
وصدای برخورد کفش های مردونش کف سرامیک خبر از بودن توخونه حامد میداد.. شنیدم که صندلی عقب کشید ونشست ومن به سال نویی که باز در تنهای گذرونده بودم فکرکردم
-خب از خودت بگو این روزها سرگرم چه کاری هستی؟
گوشی عرق کرده رو بیشتر در مشتم فشردم وبرای شرح حال برادرم گوش تیز کردم.. خوب میدونستم هول شده بود.. من حتی صدای ضرب گرفتن پاهاش روی زمین رو میشنیدم.. من این پسر رو از بر بودم
-چرا می پرسین؟ عزیز چیزی گفته؟
مگه چیزی بود؟ حامد سوالم رو انگار شنید که گفت:
-مگه چیزی برای گفتن داشتی؟
romangram.com | @romangram_com