#نگهبان_آتش_پارت_588



از سه پله ی مقابل آسانسور پایین رفتم که حسین جلوم سبز شد

-سلام مهندس صبح بخیر.

سر تکون دادم که نگاهی به راه پله ها انداخت انگار می خواست از نبودن کسی مطمئن بشه صداش رو پایین آورد و با لحن چندشی گفت:

-اون خانوم که دیشب اومد..

و برای ادامه حرفش دست جلو دهنش گرفت و گفت:

-تونست پیدا کنه واحدتون رو؟ راستش جناب مهندس از ظاهرش نمیومد که زیاد..

پرغیض به میان حرفش پریدم:

-مواظب رفتارت باش حسین..

هول شده زبون به کام گرفت که جدی تر ادامه دادم:

-بذار وظیفت رو یادآوری کنم.. تو اینجا نگهبانی نه مسئول رفت و آمد افراد این مجموعه.. پس اگه کارت رو دوست نداری کافیه بگی...

شرمنده لب زد:

-نه نه مهندس این چه حرفیه؟

و خم شد تا دستم رو بگیره که دستم رو پس کشیدم و مقابل صورتم گرفتم.. ساعت هشت و سی دقیقه صبح بود من قرار مهمی داشتم

-حق با شماست من اشتباه کردم..

پوف کشیدم

-کافیه من عجله دارم

شتابزده سر بالا کرد

-ها ب بله چشم ببخشید.. راستش منظوری نداشتم فقط ..


romangram.com | @romangram_com