#نگهبان_آتش_پارت_587
-هنوزباور نداری من دوست دارم تاویار؟
صداش دورگه شده بود.. دیگه تحمل این زن رو نداشتم حس انتقام وکینه مثل خوره داشت وجودم رو می خورد دلم کشتنش رو می خواست درست همین جا و درهمین حال
-تو بهتره آروم باشی تا بعد باهم حرف بزنیم.
پوزخند صداداری زد و ازم فاصله گرفت.. نگاهی به صورت خونسردم انداخت و پرحرص باتکون سر موهاش رو از صورتش کنارزد..
-چه حرفی؟ ها؟ چه حرفی؟ همیشه همینو میگی حرف میزنیم..
تمام وجود نحسش می لرزید انگشت نشانش رو به سینم زد
-فراموش کردی من لیلی ام؟ حالاکه باهم به توافق نرسیدیم..
وبقیه حرفش رو تنها خیره به چشمام سکوت کرد.. انگار میدونست خط نگاهش رو از بر بودم.. لحنم رو جدی کردم:
-داری تند میری..
لبش رو بازبون خیس کرد وبه سمت شالش که روی کانتر بود رفت.. هنوز نگاهم بهش بود و بدن نیمه برهنش نفرتم رو صد چندان میکرد.. تا نزدیک در رفت که گفتم:
-شب رو می موندی
دیدم که دست هاش در هوا معلق موند و زانوهای رفتنش شل شد.. داشت با پایین کشیدن دست گیره ی در،منو فریب میداد.. پوزخندزدم.. بدون نگاه کردن به من لب زد:
-فردا باهم میریم باشگاه سوارکاری
بی حالت گفتم:
-یه قرارکاری مهم با یه شرکت فرانسوی دارم صبرکن تا خودم خبرت کنم
مکث کوتاهی کرد و بیرون رفت و در رو تقریبا به هم کوبید .. دستام رو از دوطرف باز کردم و به رونم کوبیدم.. ساعت رو دیدم که نیمه شب رو نشون میداد
با پا گذاشتن روی بقایای غرور لیلی پا به آشپزخونه گذاشتم.. فنجون بزرگ قهوه ای برای خودم درست کردم
خواب از چشم هام فراری بود.. ماگ قهوه لیلی رو با انزجار برداشتم و درون سطل زباله انداختم.. هواگرم بود من داشتم گر میگرفتم.. از بین مبل ها گذشتم و وارد بالکن شدم.. عرق داشتم ونسیم بهاری کمی از التیابم کم کرد .. دستم رو لبه ی دیوارک شیشه ای گذاشتم وبه سقف آسمان خیره شدم و تا خود صبح بی حرکت تنها در سکوت فکر کردم به هرآنچه که نبود و بود.. مثل حرکت بعدی این گرگ زخمی.. انتقام من به هم خوابگی با لیلی بی ربط بود.. لرزش گوشی که نیم ساعت پیش حس کردم نشانه ی خوبی بود..
romangram.com | @romangram_com