#نگهبان_آتش_پارت_586
آروم بودم اما درونم....
-من یه مردم لیلی..
با این حرف شاکی شد و از من فاصله گرفت
موهاش رو از صورتش کنار زد و تقریبا داد زد:
-بس کن بسه..
داد زدنش صورت خوشی نداشت اما این حالش، بیچاره بودنش حتی حقارتش دربرابر من که داشت فریاد میزد واسم لذت داشت حالم خوب نمی شد اما...
-تاویار یه نگاه به من بنداز..
چرخی به دور خودش زد تا اندامش رو به چشم هام فرو کنه.. من تنها بی حرف نگاهش کردم
-خوب نگاه کن.. تو چی میخوای؟
دست برد و دکمه لباسش رو باز کرد.. یکی.. دوتا و تاب نیاورد و دو لبه لباسش رو گرفت و پاره کرد..ابروهام تاجایی که ممکن بود بالا پرید
داشت چه غلطی میکرد؟
-هرچی بخوای دارم.. توهرچی بخوای ازمن، لعنتی بهت نه نمیگم
صورتش به کبودی میزد پاهام انگار وزنه بهش بسته بودن.. تپش قلبم رو احساس نمی کردم
برجستگی شفاف بالا تنه ش به یکباره خونم رو به نقطه تبخیر رسوند و پرخشم به سمتش رفتم و دو طرف بازوش رو گرفتم ومحکم تکونش دادم:
-کافیه به خودت بیا
به گریه افتاد پوزخندم دیگه دست خودم نبود
لیلی برخلاف چیزی که همه تصور می کردن اصلا زن قدرتمندی نبود.. بین گریه گفت:
-توبس کن نمی بینی تو چه حالیم؟ هیچ کس نتونسته منو به این حال برسونه
داشت اعتراف می کرد؟
romangram.com | @romangram_com