#نگهبان_آتش_پارت_585
فنجان قهوه رو از لباش فاصله داد و سرمست خندید
-اینو جدی میگی؟
لیلی به صحت کلامم شک داشت؟ هه به کجا رسیده بود این گرگ پیر مغرور..
فنجون خالی رو روی میز کنار مبل گذاشتم و از جا بلندشدم و آروم به سمتش رفتم.. هنوز منتظر مات اعمالم بود که درست مقابلش ایستادم.. به خاطر اختلاف قدی که بامن داشت برای ادامه ی مسیر نگاهش چشم بالا کشید..
حالانفس های گرمش به گردنم می نشست.. لحن خاصی به تارهای خش دار صدام ریختم
-تو به چی شک داری لیلی جان؟
دست بالا بردم و با شصت، چونش رو گرفتم و فشار خفیفی وارد کردم که انگار زیادهم موفق نبودم که از درد چهره درهم کرد و آخ کشید.. ادامه حرفم رو خم شدم و درست توی گوشش نجوا کردم:
-تو زیباترین زنی هستی که دیدم..
نفس هاش تند شد و خیلی زود پنجه هاش رو به گردنم فرو کرد..
-باور می کنم.. هرچی تو بهم بگی رو باور دارم.. اما شنیدن این حرف ها از زبون تو واقعا عجیبه.. مثل رد شدن یه شهاب سنگ.. غیر منتظره و زودگذر..
خودش روتو آغوشم انداخت این زن اندازه آغوش من نبود..
-هییش آروم باش..
ضربان قلبش رو زیر دست هام که رو پهلوش بود حس می کردم..
-تاویار دیوونم نکن توهم دیگه بامن کنار بیا..
حرکت دست هاش رو سینم پر از حس بود
حس نفرت داشتم.. اون جایی که لمس می کرد، غیرتم بود که هربار به خاطر این خوک کثیف باید زیر پاهای خودم لهش می کردم.. می تونستم از خودم جداش کنم اما خوب می دونستم تو جهنمی که انتخاب اجباری خودم بود این زن خود عذابم بود.. داشتم از آتش شهوتش خاکستر می شدم.. آروم گفتم:
-نکن لیلی نکن
مشتی به کمرم زد
-لعنتی چرا؟ چرا؟ تو از من چی می خوای که من ندارم؟
romangram.com | @romangram_com