#نگهبان_آتش_پارت_584

خبراز نزدیک بودنش می داد..

سرمو به چپ کج کردم دست به سینه به کابینت تکیه

زده بود..

-البته جز قهوه وسیله پذیرایی ندارم

جنگل مخوف چشم هاش باز طوفانی شده بود.. درحالی که خودم رو سرگرم پر کردن ماگ های قهوه می کردم گفتم:

-حالت خوبه؟

چرخی زدم و یکی از ماگ ها رو مقابلش گرفتم

-همه چیز تو شرکتت آرومه؟

بی اون که چشم از نگاهم بگیره فنجان رو از دستم گرفت ..

-تو واقعا اینجا زندگی می کنی؟

از این سوال ابدا جا نخوردم.. حق داشت هیچ آثار حیاتی دراین خونه وجود نداشت

-من فکر نمی کردم توی یه همچین جایی زندگی کنی.

پوزخند به واژه غریب زندگی زدم

کمی از قهوه بی نظیرم نوشیدم وخونسرد گفتم:

-سرپا نمون اینجا حداقل یه مبل واسه نشستن داره

ابروهاش بالا پرید طعنه کلامم رو گرفت ومن از آشپزخونه بیرون زدم ساعت یک ربع به یازده شب بود.. روی اولین مبل نشستم که لیلی هم بیرون اومد

-من تمام وقتم رو شرکتم و با تو لیلی جان.. اینجا برای من بیشتر واسه تمرکز کردن واسه ایده هام هست..

سری به تایید حرفم تکون داد.. به شومیز نارنجی رنگ و دامن شلواری سفید که کوتاهیش به ساق پاهای خوش تراشش می رسید نیم نگاهی کردم.. خوب می دونستم تمام حرکاتم رو زیر نظر داره.. چشم هام رو ریز کردم و گفتم:

-چقدر این لباس بهت میاد


romangram.com | @romangram_com