#نگهبان_آتش_پارت_583
داد:
-منوبه خونت دعوت نمی کنی؟
پوزخند زدم مگه این شغال تاب می آورد.. چه حقارتی..
گامی به سمتم برداشت و من تکیه م رو از چهارچوب در
گرفتم و خودم رو کنار کشیدم و لیلی پا به داخل گذاشت..
-هووم پس تاویار معروف اینجا زندگی می کنه..
از جیبم تلفنم رو بیرون آوردم
"لیلی عمارت نیست"
نریمان بود.. زود تایپ کردم
"الان وقتشه کار رو تموم کن"
و گوشی رو به جیبم برگردوندم.. در رو بستم
نگاهش رو به اتاق خوابم دیدم و اخم کردم همون طور که به سمت آشپزخونه می رفتم گفتم:
-انتظار دیدنت رو تو خونم نداشتم
حالا چشم هاش میخ من شده بود
شاید دیدنم با لباس راحتی واسش جالب بود.. دیدم که پاشنه ی کفشش رو روی سرامیک تکون می داد..
-چرا ایستادی؟
شالش رو از سرش برداشت و من چشم گرفتم ...
-چی میل داری؟
و قهوه ساز رو به برق زدم.. بوی عطر تهوع آورش
romangram.com | @romangram_com