#نگهبان_آتش_پارت_581

زده بودم؟

حتی به یاد نداشتم.. سایه همه کس من بود اون خود من

بود که با رفتنش.. چیزی برای دل گرمی هم نذاشت..با

سرانگشت گونش رو لمس کردم.. به وضوح اون سبزی

نگاهش رو حس می کردم سرم رو بین مشت گرفتم با چند

سرفه دم عمیقی گرفتم..

امروز این دو جفت گوی شیشه ای از جان بی جان دلم چه

می خواستند؟ چرا کسی مردنم رو فریاد نمیزد؟ حالم از

همیشه بدتر بود اما مثل همیشه آروم بودم.. پوزخند زدم و از روی مبل بلندشدم و سر چرخوندم و به لبخند و اون چشمای معصومش زل زدم

-بهت قول میدم..

فکم منقبض شد

-قول میدم اون دست که تو رو از من گرفت رو از دنیا

کوتاه کنم..

عرق سردی به پیشونی وپشت لبم نشست.. صدام از چی

چی می لرزید؟

-خودم از هستی ساقط میکنم اون بی شرف رو..

دستم مشت شد و به دهنم کوبیدم

-برادرت انتقامت رو میگیره

خم شدم وعکس رو برداشتم.. سایه چرا می لرزید؟


romangram.com | @romangram_com