#نگهبان_آتش_پارت_578
میز و محتویات روبرو چشمم رو گرفت
-چیز دیگه ای لازم ندارید؟
نیم نگاهی بهش انداختم
-نه کافیه
ادای احترام کرد و گامی به عقب برداشت واز میزم فاصله گرفت.. غذا ظاهر خوبی داشت ولی من هیچ میلی بهش نداشتم.. سر بالا کردم و رو به نگاه خیره دختری پرخشم اخم کردم.. خیلی زود رو گرفت وخودش رو مشغول خوردن سالادش نشون داد..
مشت چپم رو برای گرفتن قاشق باز کردم وکمی از محتویات ظرف رو به دهن گذاشتم کوبیده وبرنج زعفرونی طعم خوبی داشت.. هر لقمه مثل خنجر به معدم فرو می رفت و من دلیلش رو خوب می دونستم.. با درد نیمی از غذا رو خوردم و به گارسون اشاره کردم که صورت حساب رو برام بیاره.. از کتم گوشیم رو بیرون کشیدم.. هیچ تماسی نداشتم.. به نریمان زنگ زده بودم اما جواب نداده بود با اومدن گارسون گوشی رو داخل کتم انداختم وبا برداشتن کیفم از روی صندلی بلند شدم
-خیلی خوش اومدید قربان راضی بودید؟
سرتکون دادم که لبخند زد و کاغذی رو به سمتم گرفت
-بفرمایید البته قابل شمارو نداره
از کیف پولم مبلغ قید شده رو بیرون کشیدم وبهش دادم
-ممنون روز بخیر
واز کنارش ردشدم
بوی انواع خوراکی ها حالت تهوع بهم می داد.. خیلی زود از رستوران بیرون زدم وریموت ماشینم رو فشردم که گوشیم زنگ خورد ماشین رو دور زدم و همزمان با سوارشدن گوشی رو به گوشم زدم اخمم رو حفظ کردم:
-میشه بدونم کجا بودی که جواب ندادی؟
سرو صدای زیادی به گوش می رسید انگار وسط میدون شهر بود استارت زدم که گفت:
-سلام ببخشید من راستش الان..
و ادامه حرفش توسط صدای ظریفی قطع شد:
-وای اینا خیلی خوب بود.. نریمان بریم دوچرخه سواری..
ابروهام بالا پرید.. اون صدای آشنا متعلق به صدف بود؟
romangram.com | @romangram_com