#نگهبان_آتش_پارت_576
وبا همون دست فشار ملایمی به کتفم آورد
-آفرین پسر ایولا..
و بالاخره دست از سر شونه هام برداشت به صندلی تکیه زد ودست هاش به هم سایید
-شک ندارم این خبر حالش رو عوض میکنه
تلفنش زنگ خورد و من خدا رو شکر کردم.. گوشی رو به گوشش زد ومن به پرتگاه مقابلم زل زدم
-بله قربان.. آره من پیش تاویارم
وصداش به من نزدیک تر شد انگار نگاهش به من بود
-بله بله کار تمومه.. تاویار اینبار هم کولاک کرده
لحنش پراز تحسین بود اما من هیچ حسی نداشتم.. راه زیادی مونده بود.. دست روی رونم گذاشت و ادامه داد:
-من الان میام اداره اونجا مفصل توضیح میدم
و با خداحافظی تلفن رو قطع کرد
-سرهنگ ناجی بود خیلی خوشحال شد می خواست باهات حرف بزنه که..
به میان حرفش پریدم:
-وقت بسیاره
حرف تا پشت لبم اومد تا از سیاوش بپرسم اما رو گرفتم.. سیاوش خیلی وقت بود حتی پیام هم نمی داد..
-بهتره من برم تو اداره خیلی کار دارم
هومی گفتم.
-تاویار؟
-....
romangram.com | @romangram_com