#نگهبان_آتش_پارت_575

دستی به کتش کشید

-خوبه فقط..

وسکوتش احساس فرزند بودنم رو نشونه رفت کلافه بافک منقبض لب زدم:

-گفتم حالش خوبه؟

پوف کشید و دست رو کتفم گذاشت

-بابات پیر شده اونجا دیگه جای موندن نیست

گره ابروهام کورتر شد.. اونجا از اول جای موندن نبود اما دیگه داره تموم میشه

-توخودت خوبی؟ این روزها به خودت خوب می رسی؟

پوزخند محوی زدم:

-یه لطف در حق من نه.. در حق عموت کن.. درخواست دادگاه تجدید نظر بده.. من باید برم

نفسش رو شل بیرون فرستاد

-اتفقی افتاده؟ من اینکارو می کنم اما.. من نگرانتم پسر تو اصلا خوب نیستی من می فهمم..

-ما وسط اتفاقیم.. دیگه باید چی بشه حامد؟ وسط جهنمیم..

می فهمید؟ پس ای کاش می فهمید جای دست هاش رو شونه هام چقدر سنگینی می کرد

-من خوبم این روزها کارام زیاد شده.. لیلی هم..

و چیزی به خاطرم اومد.. گفتم:

-به عموت بگو باشگاه سوارکاریش رو پس گرفتم

حامد تند گفت:

-جدی میگی؟


romangram.com | @romangram_com