#نگهبان_آتش_پارت_574
-خدایا این عالیه
به پشتی صندلی تکیه دادم و با خودم گفتم:
اگه به جای اومدن، اون رو پست میکردم چی میشد؟
حامد هنوز حرف میزد
-این بهترین مدرکه ب با این، کار اون زن تمومه
و رو به من گفت:
-می فهمی بااین کارت چه کمکی به تیم تحقیقاتی ما کردی؟
سرد گفتم:
-کافیه
لب فرو بست
-این همه خوشحالی واسه چیه؟
با چشم های گرد شده نگاهم کرد.. رو گرفتم.. گرمم بود ومدام عرق می ریختم شیشه رو کامل پایین فرستادم.. خودش رو جمع و جور کرد و حرصی گفت:
-این همه خونسردی و بی تفاوتی تو واسه چیه؟
پرخشم نگاهش کردم
-حامد؟ فقط به نریمان کمک کن اون عکس ها مدارک خوبی هستن پس به جای وقت تلف کردن کاراصلی رو انجام بده
گردن بند رو بین مشتش پنهان کرد
-حق باتوئه من خوشحالم چون عمو دیگه توان توزندان بودن رو نداره
قلبم تیر بدی کشید چهره درهم کردم به سختی جان دادن گفتم:
-براش اتفاقی افتاده؟
romangram.com | @romangram_com